بلبلی گفت به کُنج قفسی
که: چنین روز، مرا باوَر نیست
۱آخر این فتنه، سیه کاری کیست
گر که کار فلک اَخضر نیست
۲آنچنان سخت ببستند این در
که تو گوئی که قفس را در نیست
۳قفسم گر زر و سیم است چه فرق
که مرا دیده بسیم و زر نیست
۴باغبانش ز چه در زندان کرد
بلبلِ شیفته، یغماگر نیست
۵همه بر چهرهٔ گل مینگرند
نگهی در خورِ این کیفر نیست
۶که بسوی چمنم خواهد برد؟
کس به جز بختِ بَدم رهبر نیست
۷دیده بر بامِ قفس باید دوخت
دگر امروز، گل و عبهر نیست
۸سوختم اینهمه از محنت و باز
این تنِ سوخته خاکستر نیست
۹طوطئی از قفس دیگر گفت
چه توان کرد، ره دیگر نیست
۱۰بس که تلخ است گرفتاری و صبر
دل ما را هوس شکّر نیست
۱۱چو گل و لاله نخواهد ماندن
سیرگاهی ز قفس خوشتر نیست
۱۲دل مفرسای بسودای محال
که اگر دل نَبُوَد، دلبر نیست
۱۳در و بام قفست زرین است
صید را بهتر ازین زیور نیست
۱۴زخمِ من صحن قفس خونین کرد
همچو من پای تو از خون، تر نیست
۱۵تو شکیبا شو و پندار چنان
که به جز برگِ گلت بستر نیست
۱۶گه بلندی است، زمانی پستی
هر کس ای دوست، بلند اختر نیست
۱۷همه فرمانِ قضا باید بُرد
نیست یک ذرّه که فرمانبر نیست
۱۸چه هوسها بسر افتاد مرا
که تَبه گشت و یکی در سر نیست
۱۹چه غم ار بال و پرم ریخته شد
دگرم حاجت بال و پر نیست
۲۰چمن ار نیست، قفس خود چمن است
به خیال است، بدیدن گر نیست
۲۱چه تفاوت کُنَدَت گر یکروز
خونِ دل هست و گلِ اَحمر نیست
۲۲چرخِ نیلوفریت سایه فکند
اگرت سایه ز نیلوفر نیست
۲۳