در آبگیر، سحرگاه بط به ماهی گفت
که روز گشت و شنا کردن و جهیدن نیست
۱بساط حلقه و دامست یکسر این صحرا
چنین بساط، دگر جای آرمیدن نیست
۲ترا همیشه ازین نکته با خبر کردم
ولیک، گوش ترا طاقت شنیدن نیست
۳هزار مرتبه گفتم که خانهٔ صیاد
مکان ایمنی و خانه برگزیدن نیست
۴من از میان بروم، چون خطر شود نزدیک
تو چون کنی، که ترا قدرت پریدن نیست
۵هزار چشمهٔ روشن، هزار برکهٔ پاک
بهای یک رگ و یکقطره خون چکیدن نیست
۶بگفت منزل مقصود آنچنان دور است
که فکر کوته ما را بدان رسیدن نیست
۷هزار رشته، برین کارگاه میپیچند
ولی چه سود، که هر دیده بهر دیدن نیست
۸ز خرمن فلک، ایدوست خوشهای نبری
که غنچه و گل این باغ، بهر چیدن نیست
۹اگر ز آب گریزی، بخشکیت بزنند
ازین حصار، کسی را ره رهیدن نیست
۱۰به پرتگاه قضا، مرکب هوی و هوس
سبک مران که مجال عنان کشیدن نیست
۱۱بپای گلبن زیبای هستی، این همه خار
برای چیست، اگر از پی خلیدن نیست
۱۲چنان نهفته و آهسته مینهند این دام
که هیچ فرصت ترسیدن و رمیدن نیست
۱۳سموم فتنه، چو باد سحرگهی نسوزد
بجز نشان خرابی، در آن وزیدن نیست
۱۴چو من بخاک تپیدم، تو سوختی بشرار
دگر حدیث شنا کردن و چمیدن نیست
۱۵براه گرگ حوادث، شبان بخواب رود
چو خفت، گله چه داند گه چریدن نیست
۱۶برید و دوخت قبای من و تو درزی چرخ
ز هم شکافتن و طرح نو بریدن نیست
۱۷متاع حادثه، روزی بقهر بفروشند
چه غم خورند که ما را سر خریدن نیست
۱۸