کسی که بر سر نرد جهان قمار نکرد
سیاه روزی و بدنامی اختیار نکرد
۱خوش آنکه از گل مسموم باغ دهر رمید
برفق گر نظری کرد، جز به خار نکرد
۲به تیه فقر، ازان روی گشت دل حیران
که هیچگه شتر آز را مهار نکرد
۳نداشت دیدهٔ تحقیق، مردمی کاز دور
بدید خیمهٔ اهریمن و فرار نکرد
۴شکار کرده بسی در دل شب، این صیاد
مگو که روز گذشت و مرا شکار نکرد
۵سپهر پیر بسی رشتهٔ محبت و انس
گرفت و بست بهم، لیک استوار نکرد
۶مشو چو وقت، که یک لحظه پایدار نماند
مشو چو دهر، که یک عهد پایدار نکرد
۷برو ز مورچه آموز بردباری و سعی
که کار کرد و شکایت ز روزگار نکرد
۸غبار گشت ز باد غرور، خرمن دل
چنین معامله را باد با غبار نکرد
۹سفینهای که در آن فتنه بود کشتیبان
برفت روز و شب و ره سوی کنار نکرد
۱۰مباف جامهٔ روی و ریا، که جز ابلیس
کس این دو رشتهٔ پوسیده پود و تار نکرد
۱۱کسی ز طعنهٔ پیکان روزگار رهید
که گاه حملهٔ او، سستی آشکار نکرد
۱۲طبیب دهر، بسی دردمند داشت ولیک
طبیب وار سوی هیچ یک گذار نکرد
۱۳چرا وجود منزه به تیرگی پیوست
چرا محافظت پنبه از شرار نکرد
۱۴ز خواب جهل، بس امسالها که پار شدند
خوش آنکه بیهده، امسال خویش پار نکرد
۱۵روا مدار پس از مدت تو گفته شود
که دیر ماند فلانی و هیچ کار نکرد
۱۶