نهان شد از گل زردی گلی سپید که ما
سپید جامه و از هر گنه مبرائیم
۱جواب داد که ما نیز چون تو بی گنهیم
چرا که جز نفسی در چمن نمیپائیم
۲بما زمانه چنان فرصتی نبخشوده است
که از غرور، دل پاک را بیالائیم
۳قضا، نیامده ما را ز باغ خواهد برد
نه میرویم بسودای خود، نه میآئیم
۴بخود نظاره کنیم ار بچشم خودبینی
چگونه لاف توانیم زد که بینائیم
۵چو غنچه و گل دوشینه صبحدم فرسود
من و تو جای شگفت است گر نفرسائیم
۶بگرد ما گل زرد و سپید بسیارند
گمان مبر که بگلشن، من و تو تنهائیم
۷هزار بوته و برگ ار نهان کند ما را
به چشم خیرهٔ گلچین دهر پیدائیم
۸بدین شکفتگی امروز چند غره شویم
چو روشن است که پژمردگان فردائیم
۹درین زمانه، فزودن برای کاستن است
فلک بکاهدمان هر چه ما بیفزائیم
۱۰خوش است بادهٔ رنگین جام عمر، ولیک
مجال نیست که پیمانهای بپیمائیم
۱۱ز طیب صبحدم آن به که توشه برگیریم
که آگهاست که تا صبح دیگر اینجائیم
۱۲فضای باغ، تماشاگه جمال حق است
من و تو نیز در آن، از پی تماشائیم
۱۳چه فرق گر تو ز یک رنگ و ما ز یک فامیم
تمام، دختر صنع خدای یکتائیم
۱۴همین خوش است که در بندگیش یکرنگیم
همین بس است که در خواجگیش یکرائیم
۱۵برنگ ظاهر اوراق ما نگاه مکن
که ترجمان بلیغ هزار معنائیم
۱۶درین وجود ضعیف ار توان و توشی هست
رهین موهبت ایزد توانائیم
۱۷برای سجده درین آستان، تمام سریم
پی گذشتن ازین رهگذر، همه پائیم
۱۸تمام، ذرهٔ این بی زوال خورشیدیم
تمام، قطرهٔ این بی کرانه دریائیم
۱۹درین، صحیفه که زیبندگیست حرف نخست
چه فرق گر بنظر، زشت یا که زیبائیم
۲۰چو غنچههای دگر بشکفند، ما برویم
کنون بیا که صف سبزه را بیارائیم
۲۱درین دو روزهٔ هستی همین فضیلت ماست
که جور میکند ایام و ما شکیبائیم
۲۲ز سرد و گرم تنور قضا نمیترسیم
برای سوختن و ساختن مهیائیم
۲۳اسیر دام هوی و قرین آز شدن
اگر دمی و اگر قرنهاست، رسوائیم
۲۴