شبی بمردمک چشم، طعنه زد مژگان
که چند بی سبب از بهر خلق کوشیدن
۱همیشه بار جفا بردن و نیاسودن
همیشه رنج طلب کردن و نرنجیدن
۲ز نیک و زشت و گل و خار و مردم و حیوان
تمام دیدن و از خویش هیچ نادیدن
۳چو کارگر شدهای، مزد سعی و رنج تو چیست
بوقت کار، ضروری است کار سنجیدن
۴ز بزم تیرهٔ خود، روشنی دریغ مدار
که روشنست ازین بزم، رخت برچیدن
۵جواب داد که آئین کاردانان نیست
بخواب جهل فزودن، ز کار کاهیدن
۶کنایتی است درین رنج روز خسته شدن
اشارتی است درین کار شب نخوابیدن
۷مرا حدیثی هوی و هوس مکن تعلیم
هنروران نپسندند خود پسندیدن
۸نگاهبانی ملک تن است پیشهٔ چشم
چنانکه رسم و ره پاست ره نوردیدن
۹اگر پی هوس و آز خویش میگشتم
کنون نبود مرا دیده، جای گردیدن
۱۰بپای خویش نیفکنده روشنی هرگز
اگرچه کار چراغ است نور بخشیدن
۱۱نه آگهیست، ز حکم قضا شدن دلتنگ
نه مردمی است، ز دست زمانه نالیدن
۱۲مگو چرا مژه گشتم من و تو مردم چشم
ازین حدیث، کس آگه نشد بپرسیدن
۱۳هزار مسئله در دفتر حقیقت بود
ولی دریغ، که دشوار بود فهمیدن
۱۴ز دل تپیدن و از دیده روشنی خواهند
ز خون دویدن و از اشک چشم، غلتیدن
۱۵ز کوه و کاه گرانسنگی و سبکباری
ز خاک صبر و تواضع، ز باد رقصیدن
۱۶سپهر، مردم چشمم نهاد نام از آن
که بود خصلتم، از خویش چشم پوشیدن
۱۷هزار قرن ندیدن ز روشنی اثری
هزار مرتبه بهتر ز خویشتن دیدن
۱۸هوای نفس چو دیویست تیره دل، پروین
بتر ز دیو پرستی است، خودپرستیدن
۱۹