شنیدهاید که روزی بچشمهٔ خورشید
برفت ذره بشوقی فزون بمهمانی
۱نرفته نیمرهی، باد سرنگونش کرد
سبک قدم نشده، دید بس گرانجانی
۲گهی، رونده سحابی گرفت چهرهٔ مهر
گهی، هوا چو یم عشق گشت طوفانی
۳هزار قطرهٔ باران چکید بر رویش
جفا کشید بس، از رعد و برق نیسانی
۴هزار گونه بلندی، هزار پستی دید
که تا رسید به آن بزمگاه نورانی
۵نمود دیر زمانی به آفتاب نگاه
ملول گشت سرانجام زان هوسرانی
۶سپهر دید و بلندی و پرتو و پاکی
بدوخت دیدهٔ خودبین، ز فرط حیرانی
۷سئوال کرد ز خورشید کاین چه روشنی است
در این فضا، که ترا میکند نگهبانی
۸بذره گفت فروزنده مهر، کاین رمزیست
برون ز عالم تدبیر و فکر امکانی
۹بتخت و تاج سلیمان، چکار مورچه را
بس است ایمنی کشور سلیمانی
۱۰من از گذشتن ابری ضعیف، تیره شوم
تو از وزیدن بادی، ز کار درمانی
۱۱نه مقصد است، که گردد عیان ز نیمهٔ راه
نه مشکل است، که آسان شود بسانی
۱۲هزار سال اگر علم و حکمت آموزی
هزار قرن اگر درس معرفت خوانی
۱۳بپوئی ار همهٔ راههای تیره و تار
بدانی ار همهٔ رازهای پنهانی
۱۴اگر بعقل و هنر، همسر فلاطونی
وگر بدانش و فضل، اوستاد لقمانی
۱۵بسمان حقیقت، بهیچ پر نپری
به خلوت احدیت، رسید نتوانی
۱۶در آنزمان که رسی عاقبت بحد کمال
چو نیک در نگری در کمال نقصانی
۱۷گشود گوهری عقل گرچه بس کانها
نیافت هیچگه این پاک گوهر کانی
۱۸ده جهان اگر ایدوست دهخدای نداشت
که مینمود تحمل به رنج دهقانی
۱۹بلند خیز مشو، زانکه حاصلی نبری
بخز فتادن و درماندن و پشیمانی
۲۰بکوی شوق، گذاری نمیکنی، پروین
چو ذره نیز ره و رسم را نمیدانی
۲۱