کبوتری، سحر اندر هوای پروازی
به بام لانه بیاراست پر، ولی نپرید
۱رسید بر پرش از دور، ناوکی جانسوز
مبرهن است کازان طعنه بر دلش چه رسید
۲شکسته شد پر و بالی، نزار گشت تنی
گسست رشتهٔ امیدی و رگی بدرید
۳گذشت بر در آن لانه، شامگه زاغی
طبیب گشت، چو رنجوری کبوتر دید
۴برفت خار و خس آورد و سایبانی ساخت
برای راحت بیمار خویش، بس کوشید
۵هزار گونه ستم دید، تا به روزن و بام
ز برگهای درختان سبز پرده کشید
۶ز جویبار، به منقار خویش آب ربود
به باغ، کرد ره و میوهای ز شاخه چید
۷گهی پدر شد و گه مادر و گهی دربان
طعام داد و نوازش نمود و ناله شنید
۸ببرد آنهمه بار جفا که تا روزی
ز درد و خستگی و رنج، دردمند رهید
۹به زاغ گفت: چه نسبت سپید را به سیاه
ترا به یاری بیگانگان، چه کس طلبید؟
۱۰بگفت: نیت ما اتفاق و یکرنگیست
تفاوتی نکند خدمت سیاه و سفید
۱۱ترا چو من، به دل خرد، مهر و پیوندیست
مرا بسان تو، در تن رگ و پی است و ورید
۱۲صفای صحبت و آیین یکدلی باید
چه بیم، گر که قدیم است عهد، یا که جدید
۱۳ز نزد سوختگان، بیخبر نباید رفت
زمان کار نباید به کنج خانه خزید
۱۴غرض، گشودن قفل سعادت است بهجهد
چه فرق، گر زر سرخ و گر آهن است کلید
۱۵