خلید خار درشتی بپای طفلی خرد
بهم برآمد و از پویه باز ماند و گریست
۱بگفت مادرش این رنج اولین قدم است
ز خار حادثه، تیه وجود خالی نیست
۲هنوز نیک و بد زندگی بدفتر عمر
نخواندهای و بچشم تو راه و چاه، یکیست
۳ز پای، چون تو در افتادهاند بس طفلان
نیوفتاده درین سنگلاخ عبرت، کیست
۴ندیده زحمت رفتار، ره نیاموزی
خطا نکرده، صواب و خطا چه دانی چیست
۵دلی که سخت ز هر غم تپید، شاد نماند
کسیکه زود دل آزرده گشت دیر نزیست
۶ز عهد کودکی، آمادهٔ بزرگی شو
حجاب ضعف چو از هم گسست، عزم قویست
۷بچشم آنکه درین دشت، چشم روشن بست
تفاوتی نکند، گر ده است چه، یا بیست
۸چو زخم کارگر آمد، چه سر، چه سینه، چه پای
چو سال عمر تبه شد، چه یک، چه صد، چه دویست
۹هزار کوه گرت سد ره شوند، برو
هزار ره گرت از پا در افکنند، بایست
۱۰