بکنج مطبخ تاریک، تابه گفت به دیگ
که از ملال نمردی، چه خیره سر بودی
۱ز دوده، پشت تو مانند قیر گشته سیاه
ز عیب خویش، تو مسکین چه بیخبر بودی
۲همی به تیرگی خود فزودی از پستی
سیاه روز و سیه کار و بد گهر بودی
۳تمام عمر، درین کارگاه زحمت و رنج
نشسته بودی و بیمزد کارگر بودی
۴گهی ز عجز، جفای شرار میبردی
گهی ز جهل ، گرفتار شور و شر بودی
۵دمی ز آتش و آبت ، ستم رسید و بلا
دمی ندیم دم و دود و خشک و تر بودی
۶نه لحظهای ز هجوم حوادث آسودی
نه هیچ با خبر از شب، نه از سحر بودی
۷ستیزهگر فلک، ای تیرهبخت، با تو ستیز
نمینمود تو خود گر ستیزهگر بودی
۸زمانه سوخت ترا پاک و هیچ دم نزدی
همیشه خسته و پیوسته رنجبر بودی
۹به پیش چون تو سیه روی بد دلم که فکند
چه بودی، ار که مرا قدرت سفر بودی
۱۰ندید چشم تو رنگی دگر به جز سیهی
رواست گر که بگوئیم بی بصر بودی
۱۱درین بساط سیه، گر نمیگشودی رخت
چو ما، سفید و نکو رای و نامور بودی
۱۲جواب داد که ما هر دو در خور ستمیم
تو نیز همچو من، ایدوست، بیهنر بودی
۱۳جفای آتش و هیزم، نه بهر من تنهاست
تو نیز لایق خاکستر و شرر بودی
۱۴من و تو سالک یک مقصدیم در معنی
تو نیز رهرو این کهنه رهگذر بودی
۱۵اگر ز فکر تو میزاد، رای نیکتری
بفکر روزی ازین روز نیکتر بودی
۱۶مگر بیاد نداری که دوش، وقت سحر
میان شعلهٔ جانسوز، تا کمر بودی
۱۷نمینشستی اگر نزد ما درین مطبخ
مبرهن است که در مطبخ دگر بودی
۱۸نظر به عجب، در آلودگان نیمکردی
بدامن سیه خود، گرت نظر بودی
۱۹من از سیاهی خود، بس ملول میگشتم
اگر تو تیرهدل، از من سپیدتر بودی
۲۰