بطعنه پیش سگی گفت گربه کای مسکین
قبیلهٔ تو بسی تیرهروز و ناشادند
۱میان کوی بخسبی و استخوان خائی
بداختری چو تو را، کاشکی نمیزادند
۲برو به مطبخ شه یا بمخزن دهقان
بشهر و قریه، بسی خانهها که آبادند
۳کباب و مرغ و پنیر است و شیر، طعمهٔ من
ز حیلهام همه کار آگهان بفریادند
۴جفای نان نکشیدست یکتن از ما، لیک
گرسنگان شما بیشتر ز هفتادند
۵بگفت، راست نگردد بنای طالع ما
چرا که از ازلش پایه، راست ننهادند
۶مرا به پشت سرافکند حکم چرخ، ز خلق
شگفت نیست گرم در بروی نگشادند
۷کسی بخانهٔ مردم بمیهمانی رفت
که روز سور، کسی از پیش فرستادند
۸بروزی دگران چون طمع توانم کرد
مرا ز خوان قضا، قسمت استخوان دادند
۹تو خلق دهر ندانستهای چه بی باکند
تو عهدها نشنیدی چه سست بنیادند
۱۰کسی بلطف، بدرماندگان نظر نکند
درین معامله، دلها ز سنگ و پولادند
۱۱هزار مرتبه، فقر از توانگری خوشتر
توانگران، همه بدنام ظلم و بیدادند
۱۲نخست رسم و ره ما، درستکاری ماست
قبیلهٔ تو، در آئین دزدی استادند
۱۳برای پرورش تن، بدام بدنامی
نیوفتند کسانی که بخرد و رادند
۱۴پی هوی و هوس، نوع خودپرست شما
سحر ببصره و هنگام شب ببغدادند
۱۵ز جور سال و مه ایدوست کس نرست، تمام
اسیر فتنهٔ دیماه و تیر و مردادند
۱۶بچهرهها منگر، خاطر شکسته بسی است
عروس دهر چو شیرین و خلق فرهادند
۱۷من از فتادگی خویش هیچ غم نخورم
فتادگان چنین، هیچگه نیفتادند
۱۸اسیر نفس توئی، همچو ما گرفتاران
ز بند بندگی حرص و آز، آزادند
۱۹تو شاد باش و دل آسوده زندگانی کن
سگان، به بدسری روزگار معتادند
۲۰