نهال تازه رسی گفت با درختی خشک
که از چه روی، ترا هیچ برگ و باری نیست
۱چرا بدین صفت از آفتاب سوختهای
مگر بطرف چمن، آب و آبیاری نیست
۲شکوفههای من از روشنی چو خورشیدند
ببرگ و شاخهٔ من، ذرهٔ غباری نیست
۳چرا ندوخت قبای تو، درزی نوروز
چرا بگوش تو، از ژاله گوشواری نیست
۴شدی خمیده و بی برگ و بار و دم نزدی
بزیر بار جفا، چون تو بردباری نیست
۵مرا صنوبر و شمشاد و گل شدند ندیم
ترا چه شد که رفیقی و دوستاری نیست
۶جواب داد که یاران، رفیق نیم رهند
بروز حادثه، غیر از شکیب، یاری نیست
۷تو قدر خرمی نوبهار عمر بدان
خزان گلشن ما را دگر بهاری نیست
۸از ان بسوختن ما دلت نمیسوزد
کازین سموم، هنوزت بجان شراری نیست
۹شکستگی و درستی تفاوتی نکند
من و ترا چون درین بوستان قراری نیست
۱۰ز من بطرف چمن سالها شکوفه شکفت
ز دهر، دیگرم امسال انتظاری نیست
۱۱بسی به کارگه چرخ پیر بردم رنج
گه شکستگی آگه شدم که کاری نیست
۱۲تو نیز همچو من آخر شکسته خواهی شد
حصاریان قضا را ره فراری نیست
۱۳گهی گران بفروشندمان و گه ارزان
به نرخ سود گر دهر، اعتباری نیست
۱۴هر آن قماش کزین کارگه برون آید
تمام نقش فریب است، پود و تاری نیست
۱۵هر آنچه میکند ایام میکند با ما
بدست هیچکس ای دوست اختیاری نیست
۱۶بروزگار جوانی، خوش است کوشیدن
چرا که خوشتر ازین، وقت و روزگاری نیست
۱۷کدام غنچه که خونش بدل نمیجوشد
کدام گل که گرفتار طعن خاری نیست
۱۸کدام شاخه که دست حوادثش نشکست
کدام باغ که یکروز شورهزاری نیست
۱۹کدام قصر دل افروز و پایهٔ محکم
که پیش باد قضا خاک رهگذاری نیست
۲۰اگر سفینهٔ ما، ساحل نجات ندید
عجب مدار، که این بحر را کناری نیست
۲۱