گنجشک خرد گفت سحر با کبوتری
کآخر تو هم برون کن ازین آشیان سری
۱آفاق روشن است، چه خسبی به تیرگی
روزی بپر، ببین چمن و جوئی و جری
۲در طرف بوستان، دهن خشک تازه کن
گاهی ز آب سرد و گه از میوهٔ تری
۳بنگر من از خوشی چه نکو روی و فربهم
ننگست چون تو مرغک مسکین لاغری
۴گفتا حدیث مهر بیاموزدت جهان
روزی تو هم شوی چو من ایدوست مادری
۵گرد تو چون که پر شود از کودکان خرد
جز کار مادران نکنی کار دیگری
۶روزیکه رسم و راه پرستاریم نبود
میدوختم بسان تو، چشمی به منظری
۷گیرم که رفتهایم از اینجا به گلشنی
با هم نشستهایم بشاخ صنوبری
۸تا لحظهایست، تا که دمیدست نوگلی
تا ساعتی است، تا که شکفتهاست عبهری
۹در پرده، قصهایست که روزی شود شبی
در کار نکتهایست که شب گردد اختری
۱۰خوشبخت، طائری که نگهبان مرغکی است
سرسبز، شاخکی که بچینند از آن بری
۱۱فریاد شوق و بازی اطفال، دلکش است
وانگه به بام لانهٔ خرد محقری
۱۲هر چند آشیانه گلین است و من ضعیف
باور نمیکنم چو خود اکنون توانگری
۱۳ترسم که گر روم، برد این گنجها کسی
ترسم در آشیانه فتد ناگه آذری
۱۴از سینهام اگرچه ز بس رنج، پوست ریخت
ناچار رنجهای مرا هست کیفری
۱۵شیرین نشد چو زحمت مادر، وظیفهای
فرخندهتر ندیدم ازین، هیچ دفتری
۱۶پرواز، بعد ازین هوس مرغکان ماست
ما را بتن نماند ز سعی و عمل، پری
۱۷