تو چو زری، ای روان تابناک
چند باشی بستهٔ زندان خاک
۱بحر مواج ازل را گوهری
گوهر تحقیق را سوداگری
۲واگذار این لاشهٔ ناچیز را
در نورد این راه آفت خیز را
۳زر کانی را چه نسبت با سفال
شیر جنگی را چه خویشی با شغال
۴باخرد، صلحی کن و رائی بزن
کژدم تن را بسر، پائی بزن
۵هیچ پاکی همچو تو پاکیزه نیست
گوش هستی را چنین آویزه نیست
۶تو یکی تابنده گوهر بودهای
رخ چرا با تیرگی آلودهای
۷تو چراغ ملک تاریک تنی
در سیاهیها، چو مهر روشنی
۸از نظر پنهانی، از دل نیستی
کاش میگفتی کجائی، کیستی
۹محبس تن بشکن و پرواز کن
این نخ پوسیده از پا باز کن
۱۰تا ببینی کآنچه دید ماسواست
تا بدانی خلوت پاکان جداست
۱۱تا بدانی صحبت یاران خوشست
گیر و دار زلف دلداران خوشست
۱۲تا ببینی کعبهٔ مقصود را
بر گشائی چشم خواب آلود را
۱۳تا نمایندت بهنگام خرام
سیرگاهی خالی از صیاد و دام
۱۴تا بیاموزند اسرار حقت
تا کنند از عاشقان مطلقت
۱۵تا تو، پنهان از تو، چون و چندهاست
عهدها، میثاقها، پیوندهاست
۱۶چند در هر دام، باید گشت صید
چند از هر دیو، باید دید کید
۱۷چند از هر تیغ، باید باخت سر
چند از هر سنگ، باید ریخت پر
۱۸مرغک اندر بیضه چون گردد پدید
گوید اینجا بس فراخ است و سپید
۱۹عاقبت کان حصن سخت از هم شکست
عالمی بیند همه بالا و پست
۲۰گه پرد آزاد در کهسارها
گه چمد سر مست در گلزارها
۲۱گاه بر چیند ز بامی دانهای
سر کند خوش نغمهٔ مستانهای
۲۲جست و خیز طائران بیند همی
فارغ اندر سبزه بنشیند دمی
۲۳بینوائی مهرهای تابنده داشت
کاز فروغش دیده و دل زنده داشت
۲۴خیره شد فرجام زان جلوهگری
بردش از شادی بسوی گوهری
۲۵گفت این لعلست، از من میخرش
گفت سنگست این، چه خوانی گوهرش
۲۶رو، که این ما را نمیآید بکار
گر متاعی خوبتر داری بیار
۲۷دکهٔ خر مهره، جای دیگر است
تحفهٔ گوهر فروشان، گوهر است
۲۸برتری تنها برنگ و بوی نیست
آینهٔ جان از برای روی نیست
۲۹تا نداند دخل و خرجش چند بود
هیچ بازرگان نخواهد برد سود
۳۰چشم جانرا، بی نگه دیدارهاست
پای دل را، بی قدم رفتارهاست
۳۱