تاجری در کشور هندوستان
طوطئی زیبا خرید از دوستان
۱خواجه شد در دام مهرش پای بند
دل ز کسب و کار خود، یکباره کند
۲در کنار او نشستی صبح و شام
نه نصیحت گوش کردی، نه پیام
۳تا شد آن طوطی، برای سودگر
هم رفیق خانه، هم یار سفر
۴هر زمانش، زیر پا شکر فشاند
گاه بر دوش و گهی بر سر نشاند
۵بزم، خالی شد شبی از این و آن
خانه ماند و طوطی و بازارگان
۶گفت سوداگر بطوطی، کای عزیز
خواب از من برده ادراک و تمیز
۷چونکه امشب خانه از مردم تهی است
خفتن ما هر دو، شرط عقل نیست
۸نوبت کار است، اهل کار باش
من چو خفتم، ساعتی بیدار باش
۹دخمه بسیار است، این ویرانه را
پاسبانی کن یک امشب، خانه را
۱۰چون نگهبانان بهر سو کن نظر
بام کوتاهست، گر بسته است در
۱۱طوطیک پر کرد زان گفتار، گوش
شد سراپا از برای کار، هوش
۱۲سودگر خفت و ز شب پاسی گذشت
هم قفس، هم خانه، قیراندود گشت
۱۳برفکند از گوشهای، دزدی کمند
شد بزیر آهسته از بام بلند
۱۴موش در انبار شد، دهقان کجاست
بیم طوفانست کشتیبان کجاست
۱۵هر چه دید و یافت، چون ارزنش چید
غیر انبان شکر، کان را ندید
۱۶کرد همیانها تهی، آن جیب بر
زانکه جیب خویش را میخواست پر
۱۷دزد، بار خویش بست و شد روان
خانهٔ خالی بماند و پاسبان
۱۸صبحدم برخاست بازرگان ز خواب
حجرهها را دید، بی فرش و خراب
۱۹خواست کز همسایه گیرد کوزهای
گشت یکساعت برای موزهای
۲۰کرد از انبار و از مخزن گذر
نه اثر از خشک دید و نه ز تر
۲۱چشم طوطی چون ببازرگان فتاد
بانگ زد کای خواجه صبحت خیر باد
۲۲گفت آب این غرقه را از سر گذشت
کار من، دیگر ز خیر و شر گذشت
۲۳سودم آخر دود شد، سرمایه خاک
خانه مانند کف دست است پاک
۲۴فرشها کو، کیسههای زر کجاست
گفت خامش کیسهٔ شکر بجاست
۲۵گفت دیشب در سرای ما که بود
گفت شخصی آمد اما رفت زود
۲۶گفت دستار مرا بر سر نداشت
گفت من دیدم که شکر بر نداشت
۲۷گفت مهر و بدره از جیبم که برد
گفت کس یکذره زین شکر نخورد
۲۸زانچه گفتی، نکتهها آموختم
چشم روشن بین بهر سو دوختم
۲۹هر کجا کردم نگاه از پیش و پس
کاله، این انبان شکر بود و بس
۳۰پیش ما، ای خواجه، شکر پر بهاست
تا چه چیز ارزنده، در نزد شماست
۳۱