صبحدم، صاحبدلی در گلشنی
شد روان بهر نظاره کردنی
۱دید گلهای سپید و سرخ و زرد
یاسمین و خیری و ریحان و ورد
۲بر لب جوها، دمیده لالهها
بر گل و سوسن، چکیده ژالهها
۳هر تنی، روشنتر از جانی شده
هر گل سرخی، گلستانی شده
۴برگ گل، شاداب و شبنم تابناک
هر دو از آلایش پندار، پاک
۵گوئی آن صاحبنظر، رائی نداشت
فکرت و شوق تماشائی نداشت
۶نه سوی زیبا رخی میکرد روی
نه گلی، نه غنچهای میکرد بوی
۷هر طرف گل بود، آنجا وقت گشت
جمله را میدید، اما میگذشت
۸در صف گلها، بدید او ناگهان
که گل پژمردهای گشته نهان
۹دور افتاده ز بزم یارها
خوی کرده با جفای خارها
۱۰یکنفس بشکفته، یک دم زیسته
صبحدم، شبنم بر او بگریسته
۱۱رونقش بشکسته چرخ کوژ پشت
زشت گشته، بر نکویان کرده پشت
۱۲الغرض، صاحبدل روشن روان
آن گل پژمرده چید و شد روان
۱۳جمله خندیدند گلهای دگر
که نبودی عارف و صاحبنظر
۱۴زین همه زیبائی و جلوهگری
یک گل پژمرده با خود میبری
۱۵این معما را ندانستیم چیست
وینکه بر ما برتری دادیش کیست
۱۶گفت، گل در بوستان بسیار بود
لیک، ما را نکتهای در کار بود
۱۷ما از آن معنیش چیدیم، ای فتی
که نچیند کس، گل پژمرده را
۱۸کردم این افتاده زان ره جستجوی
که بگردانند از افتاده، روی
۱۹زان ببردیم این گل بی آب و رنگ
که زمانه عرصه بر وی کرد تنگ
۲۰وقت این گل میرود حالی ز دست
دیگران را تا شبانگه وقت هست
۲۱من ببوئیدنش، زان کردم هوس
کاین چنین گل را نبوید هیچ کس
۲۲دی شکفت از گلبن و امروز شد
ای عجب، امروزها دیروز شد
۲۳عمر، چون اوراق بی شیرازه بود
این گل پژمرده، دیشب تازه بود
۲۴چون خریداران، گرفتیمش بدست
زانکه چرخ پیر، بازارش شکست
۲۵چونکه گلهای دگر زیباترند
هم نظربازان بر آن بگذرند
۲۶خلق را باشد هوای رنگ و بو
کس نپرسد، کان گل پژمرده کو
۲۷