عاقلی، دیوانهای را داد پند
کز چه بر خود میپسندی این گزند
۱میزنند اوباش کویت سنگها
میدوانندت ز پی فرسنگها
۲کودکان، پیراهنت را میدرند
رهروان، کفش و کلاهت میبرند
۳یاوه میگوئی، چه میگوئی سخن
کینه میجوئی، چو میبندی دهن
۴گر بخندی، ور بگریی زار زار
بر تو میخندند اهل روزگار
۵نان فرستادیم بهرت وقت شب
نان نخوردی، خاک خوردی، ای عجب
۶آب دادیمت، فکندی جام آب
آب جوی و برکه خوردی، چون دواب
۷خوابگاه، اندر سر ره ساختی
بستر آوردند، دور انداختی
۸برگرفتی زادمی، چون دیو روی
آدمی بودی و گشتی دیو خوی
۹دوش، طفلان بر سرت گل ریختند
تا تو سر برداشتی، بگریختند
۱۰نانوا خاکستر افشاندت بچشم
آن جفا دیدی، نکردی هیچ خشم
۱۱رندی، از آتش کف دست تو خست
سوختی، آتش نیفکندی ز دست
۱۲چون تو، کس ناخورده می مستی نکرد
خوی با بدبختی و پستی نکرد
۱۳مست را، مستی اگر یک ره بود
مستی تو، هر گه و بیگه بود
۱۴بس طبیبانند در بازار و کوی
حالت خود، با یکی زایشان بگوی
۱۵گفت، من دیوانگی کردم هزار
تا بدیدم جلوهٔ پروردگار
۱۶دیده، زین ظلمت به نور انداختم
شمع گشتم، هیمه دور انداختم
۱۷تو مرا دیوانه خوانی، ای فلان
لیک من عاقلترم از عاقلان
۱۸گر که هر عاقل، چو من دیوانه بود
در جهان، بس عاقل و فرزانه بود
۱۹عارفان، کاین مدعا را یافتند
گم شدند از خود، خدا را یافتند
۲۰من همی بینم جلال اندر جلال
تو چه میبینی، به جز وهم و خیال
۲۱من همی بینم بهشت اندر بهشت
تو چه میبینی، بغیر از خاک و خشت
۲۲چون سرشتم از گل است، از نور نیست
گر گلم ریزند بر سر، دور نیست
۲۳گنجها بردم که ناید در حساب
ذرهها دیدم که گشته است آفتاب
۲۴عشق حق، در من شرار افروخته است
من چه میدانم که دستم سوخته است
۲۵چون مرا هجرش بخاکستر نشاند
گو بیفشان، هر که خاکستر فشاند
۲۶تو، همی اخلاص را خوانی جنون
چون توانی چاره کرد این درد، چون
۲۷از طبیبم گرچه میدادی نشان
من نمیبینم طبیبی در جهان
۲۸من چه دانم، کان طبیب اندر کجاست
میشناسم یک طبیب، آنهم خداست
۲۹