سحرگه، غنچهای در طرف گلزار
ز نخوت، بر گلی خندید بسیار
۱که، ای پژمرده، روز کامرانی است
بهار و باغ را فصل جوانی است
۲نشاید در چمن، دلتنگ بودن
بدین رنگ و صفا، بی رنگ بودن
۳نشاط آرد هوای مرغزاران
چو نور صبحگاهی در بهاران
۴تو نیز آمادهٔ نشو و نما باش
برنگ و جلوه و خوبی، چو ما باش
۵اگر ما هر دو را یک باغبان کشت
چرا گشتیم ما زیبا، شما زشت
۶بیفروز از فروغ خود، چمن را
مکاه، ای دوست، قدر خویشتن را
۷بگفتا، هیچ گل در طرف بستان
نماند جاودان شاداب و خندان
۸مرا هم بود، روزی رنگ و بوئی
صفائی، جلوهای، پاکیزهروئی
۹سپهر، این باغ بس کردست یغما
من امروزم بدین خواری، تو فردا
۱۰چو گل یک لحظه ماند، غنچه یک دم
چه شادی در صف گلشن، چه ماتم
۱۱مرا باید دگر ترک چمن گفت
گل پژمرده، دیگر بار نشکفت
۱۲ترا خوش باد، با خوبان نشستن
که ما را باید اینک رخت بستن
۱۳مزن بیهود چندین طعنه ما را
ببند، ار زیرکی، دست قضا را
۱۴چو خواهد چرخ یغماگر زبونت
کند باد حوادث واژگونت
۱۵بهر شاخی که روید تازه برگی
شود تاراج بادی یا تگرگی
۱۶گل آن خوشتر که جز روزی نماند
چو مانَد، هیچکش قدرش نداند
۱۷به هستی، خوش بُوَد دامن فشاندن
گلی زیبا شدن، یک لحظه ماندن
۱۸گل خوشبوی را گرم است بازار
نمانَد رَنگ و بو، چون رفت رخسار
۱۹تبه گردید فرصت خستگان را
برو، هشیار کن نو رستگان را
۲۰چه نامی، چون نماند از من نشانی
چه جان بخشی، چو باقی نیست جانی
۲۱کسی کش دایهٔ گیتی دهد شیر
شود هم در زمان کودکی پیر
۲۲چو این پیمانه را ساقی است گردون
بباید خورد، گر شهد است و گر خون
۲۳از آن دفتر که نام ما زدودند
شما را صفحهٔ دیگر گشودند
۲۴ازین پژمردگی، ما را غمی نیست
که گل را زندگانی جز دمی نیست
۲۵