به بامِ قلعهای، بازِ شکاری
نمود از ماکیانی خواستگاری
۱که من ز الایِش ایّام پاکم
ز تنهائی، بسی اندهناکم
۲ز بالا، صبحگاهی دیدمَت روی
پسند آمد مرا آن خلقت و خوی
۳چه زیبائی بهنگام چمیدن
چه دانایی بِوَقت چینه چیدن
۴پذیره گر شوی، خدمت گذاریم
هوای صحبت و پیوند داریم
۵مرا انبارها پُرتوش و برگ است
ولی این زندگی بیدوست، مرگ است
۶چه حاصل، زیستن در خار و خاشاک
زدن منقار و جستن ریگ از خاک
۷ز پَرّ هُدهُدَت پیراهن آرم
اگر کابینت باید، ارزن آرم
۸من از بازانِ خاصِ پادشاهم
تمام روز در نخجیرگاهم
۹بیا، هم عهد و هم سوگند باشیم
اگر آزاد و گر در بند باشیم
۱۰تو از جوی آوری روزی من از جر
تو آگه باشی از بام و من از در
۱۱تو فرزندان بزیرِ پَر نشانی
مرا چون پاسبان، بر دَر نشانی
۱۲بِروزِ عَجز، دستِ هم بگیریم
چو گاهِ مرگ شد، با هم بمیریم
۱۳بگفتا، مغز را مگذار در پوست
نشد دشمن بدین افسانهها دوست
۱۴خرابیهاست در این سست بنیان
بخون باید نوشت، این عهد و پیمان
۱۵مرا تا ضعف عادت شد، ترا زور
نخواهد بود این پیوند، مَقدور
۱۶ازین معنی سخن گفتن، تباهی است
چنین پیوند را پایان، سیاهی است
۱۷مدار از زندگانی باز، ما را
مده سوی عدم پرواز، ما را
۱۸چو پر داریم، پیراهن نخواهیم
چو گندم میدهند، ارزن نخواهیم
۱۹نه هم خوئیم ما با هم، نه هم راز
نه انجام است این ره را، نه آغاز
۲۰کسی کاو رهزنی را ایمنی داد
بدست او طناب رهزنی داد
۲۱نه سوگند است، سوگند هریمن
نه دل میسوزدش بر کس، نه دامن
۲۲در دل را بروی دیو مگشای
چو بگشودی نداری خویشتن جای
۲۳دوروئی، راه شد نفس دو رو را
همان بهتر، نریزیم آبرو را
۲۴