کودکی کوزهای شکست و گریست
که مرا پای خانه رفتن نیست
۱چه کنم، اوستاد اگر پرسد
کوزهٔ آب ازوست، از من نیست
۲زین شکسته شدن، دلم بشکست
کار ایام، جز شکستن نیست
۳چه کنم، گر طلب کند تاوان
خجلت و شرم، کم ز مردن نیست
۴گر نکوهش کند که کوزه چه شد
سخنیم از برای گفتن نیست
۵کاشکی دود آه میدیدم
حیف، دل را شکاف و روزن نیست
۶چیزها دیده و نخواستهام
دل من هم دل است، آهن نیست
۷روی مادر ندیدهام هرگز
چشم طفل یتیم، روشن نیست
۸کودکان گریه میکنند و مرا
فرصتی بهر گریه کردن نیست
۹دامن مادران خوش است، چه شد
که سر من بهیچ دامن نیست
۱۰خواندم از شوق، هر که را مادر
گفت با من، که مادر من نیست
۱۱از چه، یکدوست بهر من نگذاشت
گر که با من، زمانه دشمن نیست
۱۲دیشب از من، خجسته روی بتافت
کاز چه معنیت، دیبه بر تن نیست
۱۳من که دیبا نداشتم همه عمر
دیدن، ای دوست، چو شنیدن نیست
۱۴طوق خورشید، گر زمرد بود
لعل من هم، به هیچ معدن نیست
۱۵لعل من چیست، عقدههای دلم
عقد خونین، بهیچ مخزن نیست
۱۶اشک من، گوهر بناگوشم
اگرم گوهری به گردن نیست
۱۷کودکان را کلیج هست و مرا
نان خشک از برای خوردن نیست
۱۸جامهام را به نیم جو نخرند
این چنین جامه، جای ارزن نیست
۱۹ترسم آنگه دهند پیرهنم
که نشانی و نامی از تن نیست
۲۰کودکی گفت: مسکن تو کجاست
گفتم: آنجا که هیچ مسکن نیست
۲۱رقعه، دانم زدن به جامهٔ خویش
چه کنم، نخ کم است و سوزن نیست
۲۲خوشهای چند میتوانم چید
چه توان کرد، وقت خرمن نیست
۲۳درسهایم نخوانده ماند تمام
چه کنم، در چراغ روغن نیست
۲۴همه گویند پیش ما منشین
هیچ جا، بهر من نشیمن نیست
۲۵بر پلاسم نشاندهاند از آن
که مرا جامه، خز ادکن نیست
۲۶نزد استاد فرش رفتم و گفت
در تو فرسوده، فهم این فن نیست
۲۷همگنانم قفا زنند همی
که ترا جز زبان الکن نیست
۲۸من نرفتم بباغ با طفلان
بهر پژمردگان، شکفتن نیست
۲۹گل اگر بود، مادر من بود
چونکه او نیست، گل بگلشن نیست
۳۰گل من، خارهای پای من است
گر گل و یاسمین و سوسن نیست
۳۱اوستادم نهاد لوح بسر
که چو تو، هیچ طفل کودن نیست
۳۲من که هر خط نوشتم و خواندم
بخت با خواندن و نوشتن نیست
۳۳پشت سر اوفتادهٔ فلکم
نقص حطی و جرم کلمن نیست
۳۴مزد بهمن همی ز من خواهند
آخر این آذر است، بهمن نیست
۳۵چرخ، هر سنگ داشت بر من زد
دیگرش سنگ در فلاخن نیست
۳۶چه کنم، خانهٔ زمانه خراب
که دلی از جفاش ایمن نیست
۳۷