نخودی گفت لوبیائی را
کز چه من گردم این چنین، تو دراز
۱گفت، ما هر دو را بباید پخت
چارهای نیست، با زمانه بساز
۲رمز خلقت، بما نگفت کسی
این حقیقت، مپرس ز اهل مجاز
۳کس، بدین رزمگه ندارد راه
کس، درین پرده نیست محرم راز
۴بدرازی و گردی من و تو
ننهد قدر، چرخ شعبدهباز
۵هر دو، روزی در اوفتیم بدیگ
هر دو گردیم جفت سوز و گداز
۶نتوان بود با فلک گستاخ
نتوان کرد بهر گیتی ناز
۷سوی مخزن رویم زین مطبخ
سر این کیسه، گردد آخر باز
۸برویم از میان و دم نزنیم
بخروشیم، لیک بی آواز
۹این چه خامی است، چون در آخر کار
آتش آمد من و تو را دمساز
۱۰گرچه در زحمتیم، باز خوشیم
که بما نیز، خلق راست نیاز
۱۱دهر، بر کار کس نپردازد
هم تو، بر کار خویشتن پرداز
۱۲چون تن و پیرهن نخواهد ماند
چه پلاس و چه جامهٔ ممتاز
۱۳ما کز انجام کار بیخبریم
چه توانیم گفتن از آغاز
۱۴