کرد آسیا ز آب، سحرگاه باز خواست
کای خودپسند، با منت این بدسری چراست
۱از چیرهدستی تو، مرا صبر و تاب رفت
از خیره گشتن تو، مرا وزن و قدر کاست
۲هر روز، قسمتی ز تنم خاک میشود
وان خاک، چون نسیم بمن بگذرد، هباست
۳آسودهاند کارگران جمله، وقت شب
چون من که دیدهای که شب و روز مبتلاست
۴گردیدن است کار من، از ابتدای کار
آگه نیم کزین همه گردش، چه مدعاست
۵فرسودن من از تو بدینسان، شگفت نیست
این چشمهٔ فساد، ندانستم از کجاست
۶زان پیشتر که سوده شوم پاک، باز گرد
شاید که بازگشت تو، این درد را دواست
۷با این خوشی، چرا به ستم خوی کردهای
آلودگی، چگونه درین پاکی و صفاست
۸در دل هر آنچه از تو نهفتم، شکستگی است
بر من هر آنچه از تو رسد، خواری و جفاست
۹بیهوده چند عرصه بمن تنگ میکنی
بهر گذشتن تو بصحرا، هزار جاست
۱۰خندید آب، کین ره و رسم از من و تو نیست
ما رهرویم و قائد تقدیر، رهنماست
۱۱من از تو تیرهروزترم، تنگدل مباش
بس فتنهها که با تو نه و با من آشناست
۱۲لرزیدهام همیشه ز هر باد و هر نسیم
هرگز نگفتهام که سموم است یا صباست
۱۳از کوه و آفتاب، بسی لطمه خوردهام
بر حالم، این پریشی و افتادگی گواست
۱۴همواره جود کردم و چیزی نخواستم
طبعم غنی و دوستیم خالی از ریاست
۱۵بس شاخه کز فتادگیم بر فراشت سر
بس غنچه کز فروغ منش رونق و ضیاست
۱۶ز الودگی، هر آنچه رسیدست شستهام
گر حله یمانی و گر کهنه بوریاست
۱۷از رود و دشت و دره گذشتیم هزار سال
با من نگفت هیچکسی، کاین چه ماجراست
۱۸هر قطرهام که باد پراکنده میکند
آن قطره گاه در زمی و گاه در سماست
۱۹سر گشتهام چو گوی، ز روزی که زادهام
سرگشته دیدهاید که او را نه سر، نه پاست
۲۰از کار خویش، خستگیم نیست، زان سبب
کاز من همیشه باغ و چمن را گل و گیاست
۲۱قدر تو آن بود که کنی آرد، گندمی
ور نه بکوهسار، بسی سنگ بیبهاست
۲۲گر رنج میکشیم چه غم، زانکه خلق را
آسودگی و خوشدلی از آب و نان ماست
۲۳آبم من، ار بخار شوم در چمن، خوش است
سنگی تو، گر که کار کنی بشکنی رواست
۲۴چون کار هر کسی به سزاوار دادهاند
از کارگاه دهر، همین کارمان سزاست
۲۵با عزم خویش، هیچیک این ره نمیرویم
کشتی، مبرهن است که محتاج ناخداست
۲۶در زحمتیم هر دو ز سختی و رنج، لیک
هر چ آن بما کنند، نه از ما، نه از شماست
۲۷از ما چه صلح خیزد و جنگ، این چه فکر تست
در دست دیگریست، گر آ ب و گر آسیاست
۲۸