سرو خندید سحر، بر گل سرخ
که صفای تو به جز یکدم نیست
۱من بیک پایه بمانم صد سال
مرگ، با هستی من توام نیست
۲من که آزاد و خوش و سرسبزم
پشتم از بار حوادث، خم نیست
۳دولت آنست که جاوید بود
خانهٔ دولت تو، محکم نیست
۴گفت، فکر کم و بسیار مکن
سرنوشت همه کس، با هم نیست
۵ما بدین یکدم و یک لحظه خوشیم
نیست یک گل، که دمی خرم نیست
۶قدر این یکدم و یک لحظه بدان
تا تو اندیشه کنی، آنهم نیست
۷چونکه گلزار نخواهد ماندن
گل اگر نیز نماند، غم نیست
۸چه غم ار همدم من نیست کسی
خوشتر از باد صبا، همدم نیست
۹عمر گر یک دم و گر یک نفس است
تا بکاریش توان زد، کم نیست
۱۰ما بخندیم به هستی و به مرگ
هیچگه چهرهٔ ما درهم نیست
۱۱آشکار است ستمکاری دهر
زخم بس هست، ولی مرهم نیست
۱۲یک ره ار داد، دو صد راه گرفت
چه توان کرد، فلک حاتم نیست
۱۳تو هم از پای در آئی ناچار
آبت از کوثر و از زمزم نیست
۱۴باید آزاده کسی را خواندن
که گرفتار، درین عالم نیست
۱۵گل چرا خوش ننشیند، دائم
ماهتاب و چمن و شبنم نیست
۱۶یک نفس بودن و نابود شدن
در خور این غم و این ماتم نیست
۱۷هر چه خواندیم، نگشتیم آگه
درس تقدیر، به جز مبهم نیست
۱۸شمع خردی که نسیمش بکشد
شمع این پرتگه مظلم نیست
۱۹