صبحدم، تازه گلی خودبین گفت
کاز چه خاک سیهم در پهلوست
۱خاک خندید که منظوری هست
خیره با هم ننشستیم، ای دوست
۲مقصد این ره ناپیدا را
ز کسی پرس که پیدایش ازوست
۳همه از دولت خاک سیه است
که چمن خرم و گلشن خوشبوست
۴همه طفلان دبستان منند
هر گل و سبزه که اندر لب جوست
۵پوستین بودمت ایام شتا
چو شدی مغز، رها کردی پوست
۶جز تواضع نبود رسم و رهم
گرچه گلزار ز من چون مینوست
۷نکنم پیروی عجب و هوی
زانکه افتادگیم خصلت و خوست
۸تو، بدلجوئی خود مغروری
نشنیدی که فلک، عربدهجوست
۹من اگر تیره و گر ناچیزم
هر چه را خواجه پسندد، نیکوست
۱۰گل بی خاک نخواهد روئید
خاک، هر سوی بُوَد، گل زانسوست
۱۱خِلقت از بهر تنی تنها نیست
چشم گر چشم شد، اَبرو اَبروست
۱۲همگی خاک شویم آخرِ کار
همچو آن خاک که در برزن و کوست
۱۳برگِ گل یا بَرِ گلرخساری است
خاک و خِشتی که بِه بُرج و باروست
۱۴تکیه بر دوستی دهر، مکن
که گهی دوست، دگَر گاه عدوست
۱۵مشو ایمن که گل صد برگم
که تو صد برگی و گیتی صد روست
۱۶گرچه گرد است بدیدن گردو
نه هر آن گرد که دیدی، گردوست
۱۷گوی چوگان فلک شد سرِ ما
زانکه چوگان فلک، اینش گوست
۱۸همه، ناگاه گلوگیر شوند
همه را، لقمهٔ گیتی به گلوست
۱۹کشتی بحر قضا، تسلیم است
اندرین بحر، نه کشتی، نه کروست
۲۰کوش تا جامهٔ فرصت ندری
درزی دهر، نه آگه ز رفوست
۲۱تا تو آبی به تکلف بخوری
نه سبوئی و نه آبی به سبوست
۲۲غافل از خویش مشو، یک سر موی
عمر، آویخته از یک سر موست
۲۳