گلی، خندید در باغی سحرگاه
که کس را نیست چون من عمر کوتاه
۱ندادند ایمنی از دستبردم
شکفتم روز و وقت شب فسردم
۲ندیدندم به جز برگ و گیا، روی
نکردندم به جز صبح و صبا، بوی
۳در آغوش چمن، یک دم نشستم
زمان دلربائی، دیده بستم
۴ز چهرم برد گرما، رونق و تاب
نکرده جلوه، رنگم شد چو مهتاب
۵نه صحبت داشتم با آشنائی
نه بلبل در وثاقم زد صلائی
۶اگر دارای سود و مایه بودم
عروس عشق را پیرایه بودم
۷اگر بر چهرهام تابی فزودند
بدین تردستی از دستم ربودند
۸ز من، فردا دگر نام و نشان نیست
حساب رنگ و بوئی، در میان نیست
۹کسی کو تکیه بر عهد جهان کرد
درین سوداگری، چون من زیان کرد
۱۰فروزان شبنمی، کرد این سخن گوش
بخندید و ببوسیدش بناگوش
۱۱بگفت، ای بیخبر، ما رهگذاریم
بر این دیوار، نقشی مینگاریم
۱۲من آگه بودم از پایان این کار
ترا آگاه کردن بود دشوار
۱۳ندانستی که در مهد گلستان
سحر خندید گل، شب گشت پژمان
۱۴تو ماندی یک شبی شاداب و خرم
نمیماند به جز یک لحظه شبنم
۱۵چه خوش بود ار صفای ژاله میماند
جمال یاسمین و لاله میماند
۱۶جهان، یغماگر بس آب و رنگ است
مرا هم چون تو وقت، ای دوست، تنگ است
۱۷من از افتادن خود، خنده کردم
رخ گلبرگ را تابنده کردم
۱۸چو اشک، از چشم گردون اوفتادم
به رخسار خوش گل، بوسه دادم
۱۹به گل، زین بیشتر زیور چه بخشد
به شبنم، کار ازین بهتر چه بخشد
۲۰اگرچه عمر کوتاهم، دمی بود
خوشم کاین قطره، روزی شبنمی بود
۲۱چو بر برگ گلی، یک دم نشستم
ز گیتی خوشدلم، هر جا که هستم
۲۲اگرچه سوی من، کس را نظر نیست
کسی را، خوبی از من بیشتر نیست
۲۳نرنجیدم ز سیر چرخ گردان
درونم پاک بود و روی، رخشان
۲۴چو گفتندم بیارام، آرمیدم
چو فرمودند پنهان شو، پریدم
۲۵درخشیدم چو نور اندر سیاهی
برفتم با نسیم صبحگاهی
۲۶نه خندیدم به بازیهای تقدیر
نه دانستم چه بود این رمز و تفسیر
۲۷اگرچه یک نفس بودیم و مردیم
چه باک، آن یک نفس را غم نخوردیم
۲۸به ما دادند کالای وجودی
که برداریم ازین سرمایه سودی
۲۹