در باغ، وقت صبح چنین گفت گل به خار
کز خویش، هیچ نایدت ای زشت روی عار
۱گلزار، خانهٔ گل و ریحان و سوسن است
آن به که خار، جای گزیند به شورهزار
۲پژمرده خاطر است و سرافکنده و نژند
در باغ، هر که را نبود رنگ و بو و بار
۳با من ترا چه دعوی مهر است و همسری
ناچیزی توام، همه جا کرد شرمسار
۴در صحبت تو، پاک مرا تار و پود سوخت
شاد آن گلی، که خار و خسش نیست در جوار
۵گه دست میخراشی و گه جامه میدری
با چون توئی، چگونه توان بود سازگار
۶پاکی و تاب چهرهٔ من، در تو نیست هیچ
با آنکه باغبان منت بوده آبیار
۷شبنم، هماره بر ورقم بوسه میزند
ابرم بسر، همیشه گهر میکند نثار
۸در زیر پا نهند ترا رهروان ولیک
ما را بسر زنند، عروسان گلعذار
۹دل گر نمیگدازی و نیش ار نمیزنی
بیموجبی، چرا ز تو هر کس کند فرار
۱۰خندید خار و گفت، تو سختی ندیدهای
آری، هر آنکه روز سیه دید، شد نزار
۱۱ما را فکندهاند، نه خویش اوفتادهایم
گر عاقلی، مخند بافتاده، زینهار
۱۲گردون، بسوی گوشهنشینان نظر نکرد
بیهوده بود زحمت امید و انتظار
۱۳یکروز آرزو و هوس بیشمار بود
دردا، مرا زمانه نیاورد در شمار
۱۴با آنکه هیچ کار نمیآیدم ز دست
بس روزها، که با منت افتاده است کار
۱۵از خود نبودت آگهی، از ضعف کودکی
آنساعتی که چهره گشودی، عروس وار
۱۶تا درزی بهار، برای تو جامه دوخت
بس جامه را گسیختم، ای دوست، پود و تار
۱۷هنگام خفتن تو، نخفتم برای آنک
گلچین بسی نهفته درین سبزه مرغزار
۱۸از پاسبان خویشتنت، عار بهر چیست
نشنیدهای حکایت گنج و حدیث مار
۱۹آنکو ترا فروغ و صاف و جمال داد
در حیرتم که از چه مرا کرد خاکسار
۲۰بی رونقیم و بیخود و ناچیز، زان سبب
از ما دریغ داشت خوشی، دور روزگار
۲۱ما را غمی ز فتنهٔ باد سموم نیست
در پیش خار و خس چه زمستان، چه نوبهار
۲۲با جور و طعن خارکن و تیشه ساختن
بهتر ز رنج طعنه شنیدن، هزار بار
۲۳این سست مهر دایه، درین گاهوار تنگ
از بهر راحت تو، مرا داده بس فشار
۲۴آئین کینهتوزی گیتی، کهن نشد
پرورد گر یکی، دگری را بکشتزار
۲۵ما را بسر فکند و ترا برفراشت سر
ما را فشرد گوش و ترا داد گوشوار
۲۶آن پرتوی که چهره تو را جلوهگر نمود
تا نزد ما رسید، بناگاه شد شرار
۲۷مشاطهٔ سپهر نیاراست روی من
با من مگوی، کازچه مرا نیست خواستار
۲۸خواری سزای خار و خوشی در خور گل است
از تاب خویش و خیرگی من، عجب مدار
۲۹شادابی تو، دولت یک هفته بیش نیست
بر عهد چرخ و وعدهٔ گیتی، چه اعتبار
۳۰آنان کازین کبود قدح، باده میدهند
خودخواه را بسی نگذارند هوشیار
۳۱گر خار یا گلیم، سرانجام نیستی است
در باغ دهر، هیچ گلی نیست پایدار
۳۲گلبن، بسی فتاده ز سیل قضا بخاک
گلبرگ، بس شدست ز باد خزان غبار
۳۳بس گل شکفت صبحدم و شامگه فسرد
ترسم، تو نیز دیر نمانی بشاخسار
۳۴خلق زمانه، با تو بروز خوشی خوشند
تا رنگ باختی، فکنندت برهگذار
۳۵روزی که هیچ نام و نشانی نداشتی
جز من، ترا که بود هواخواه و دوستدار
۳۶پروین، ستم نمیکند ار باغبان دهر
گل را چراست عزت و خار از چه روست خوار
۳۷