دی، مرغکی بمادر خود گفت، تا بچند
مانیم ما همیشه بتاریک خانهای
۱من عمر خویش، چون تو نخواهم تباه کرد
در سعی و رنج ساختن آشیانهای
۲آید مرا چو نوبت پرواز، بر پرم
از گل بسبزهای و ز بامی بخانهای
۳خندید مرغ زیرک و گفتش تو کودکی
کودک نگفت، جز سخن کودکانهای
۴آگاه و آزموده توانی شد، آن زمان
کگه شوی ز فتنهٔ دامی و دانهای
۵زین آشیان ایمن خود، یادها کنی
چون سازد از تو، حوادث نشانهای
۶گردون، بر آن رهست که هر دم زند رهی
گیتی، بر آن سر است که جوید بهانهای
۷باغ وجود، یکسره دام نوائب است
اقبال، قصهای شد و دولت، فسانهای
۸پنهان، بهر فراز که بینی نشیبهاست
مقدور نیست، خوشدلی جاودانهای
۹هر قطرهای که وقت سحر، بر گلی چکد
بحری بود، که نیستش اصلا کرانهای
۱۰بنگر، به بلبل از ستم باغبان چه رفت
تا کرد سوی گل، نگه عاشقانهای
۱۱پرواز کن، ولی نه چنان دور ز آشیان
منمای فکر و آرزوی جاهلانهای
۱۲بین بر سر که چرخ و زمین جنگ میکنند
غیر از تو هیچ نیست، تو اندر میانهای
۱۳ای نور دیده، از همه آفاق خوشتر است
آرامگاه لانه و خواب شبانهای
۱۴هر کس که توسنی کند، او را کنند رام
در دست روزگار، بود تازیانهای
۱۵بسیار کس، ز پای در آورد اسب آز
آن را مگر نبود، لگام و دهانهای
۱۶