با مور گفت مار، سحرگه بمرغزار
کاز ضعف و بیخودی، تو چنین خردی و نزار
۱همچون تو، ناتوان نشنیدم بهیچ جا
هر چند دیدهام چو تو جنبندگان هزار
۲غافل چرا روی، که کشندت چو غافلان
پشت از چه خم کنی، که نهندت به پشت بار
۳سر بر فراز، تا نزنندت بسر قفا
تن نیکدار، تا ندهندت به تن فشار
۴از خود مرو، ز دیدن هر دست زورمند
جان عزیز، خیره بهر پا مکن نثار
۵کار بزرگ هستی خود را مگیر خرد
آگه چو زین شمار نهای، پند گوشدار
۶از سست کاری، اینهمه سختی کشی و رنج
بی موجبی کسی نشد، ایدوست، چون تو خوار
۷آن را که پای ظلم نهد بر سرت، بزن
چالاک باش همچو من، اندر زمان کار
۸از خویشتن دفاع کن، ارزانکه زندهای
از من، ببین چگونه کند هر کسی فرار
۹ننگ است با دو چشم به چه سرنگون شدن
مرگ است زندگانی بی قدر و اعتبار
۱۰من، جسم زورمند بسی سرد کردهام
هرگز ندادهام به بداندیش زینهار
۱۱سرگشته چون تو، بر سر هر ره نگشتهام
گاهی به سبزه خفتهام آسوده، گه به غار
۱۲از بهر نیم دانه، تو عمری تلف کنی
من صبح موش صید کنم، شام سوسمار
۱۳همواره در گذرگه خلقی، تو تیرهروز
هر روز پایمالی و هر لحظه بیقرار
۱۴خندید مور و گفت، چنین است رسم و راه
از رنج و سعی خویش، مرا نیست هیچ عار
۱۵آسوده آنکه در پی گنجی کشید رنج
شاد آنکه چون منش، قدمی بود استوار
۱۶بیهش چه خوانیم، که ندیدست هیچ کس
مانند مور، عاقبت اندیش و هوشیار
۱۷من، دانهای به لانه کشم با هزار سعی
از پا دراوفتم به ره اندر، هزار بار
۱۸از کار سخت خود نکنم هیچ شکوه، زانک
ناکرده کار، مینتوان زیست کامکار
۱۹غافل توئی، که بد کنی و بیخبر روی
در رهگذار من نبود دام و گیر و دار
۲۰من، تن بخاک میکشم و بار میبرم
از مور، بیش ازین چه توان داشت انتظار
۲۱کوشم بزندگی و ننالم بگاه مرگ
زین زندگی و مرگ که بودست شرمسار
۲۲جز سعی، نیست مورچگان را وظیفهای
با فکر سیر و خفتن خوش، مور را چه کار
۲۳شادم که نیست نیروی آزار کردنم
در زحمت است، آنکه تو هستیش در جوار
۲۴جز بددلی و فکرت پستت، چه خصلتی است
از مردم زمانه، ترا کیست دوستدار
۲۵ایمن مشو ز فتنه، چو خود فتنه میکنی
گر چیرهای تو، چیرهتر است از تو روزگار
۲۶افسونگر زمانه، ترا هم کند فسون
صیاد چرخ پیر، ترا هم کند شکار
۲۷ای بیخبر، قبیلهٔ ما بس هنرورند
هرگز نبودهاست هنرمند، خاکسار
۲۸مورم، کسی مرا نکشد هیچگه بعمد
ماری تو، هر کجاست بکوبند مغز مار
۲۹با بد، به جز بدی نکند چرخ نیلگون
از خار، هیچ میوه نچیدند غیر خار
۳۰جز نام نیک و زشت، نماند ز کارها
جز نیکوئی مکن، که جهان نیست پایدار
۳۱