شنیدهاید میان دو قطره خون چه گذشت
گه مناظره، یک روز بر سر گذری
۱یکی بگفت به آن دیگری، تو خون کهای
من اوفتادهام اینجا، ز دست تاجوری
۲بگفت، من بچکیدم ز پای خارکنی
ز رنج خار، که رفتش بپا چو نیشتری
۳جواب داد ز یک چشمهایم هر دو، چه غم
چکیدهایم اگر هر یک از تن دگری
۴هزار قطرهٔ خون در پیاله یکرنگند
تفاوت رگ و شریان نمیکند اثری
۵ز ما دو قطرهٔ کوچک چه کار خواهد خاست
بیا شویم یکی قطرهٔ بزرگتری
۶براه سعی و عمل، با هم اتفاق کنیم
که ایمنند چنین رهروان ز هر خطری
۷در اوفتیم ز رودی میان دریائی
گذر کنیم ز سرچشمهای بجوی و جری
۸بخنده گفت، میان من و تو فرق بسی است
توئی ز دست شهی، من ز پای کارگری
۹برای همرهی و اتحاد با چو منی
خوش است اشک یتیمی و خون رنجبری
۱۰تو از فراغ دل و عشرت آمدی بوجود
من از خمیدن پشتی و زحمت کمری
۱۱ترا به مطبخ شه، پخته شد همیشه طعام
مرا به آتش آهی و آب چشم تری
۱۲تو از فروغ می ناب، سرخ رنگ شدی
من از نکوهش خاری و سوزش جگری
۱۳مرا به ملک حقیقت، هزار کس بخرد
چرا که در دل کان دلی، شدم گهری
۱۴قضا و حادثه، نقش من از میان نبرد
کدام قطرهٔ خون را، بود چنین هنری
۱۵درین علامت خونین، نهان دو صد دریاست
ز ساحل همه، پیداست کشتی ظفری
۱۶ز قید بندگی، این بستگان شوند آزاد
اگر بشوق رهائی، زنند بال و پری
۱۷یتیم و پیرهزن، اینقدر خون دل نخورند
اگر بخانهٔ غارتگری فتد شرری
۱۸بحکم نا حق هر سفله، خلق را نکشند
اگر ز قتل پدر، پرسشی کند پسری
۱۹درخت جور و ستم، هیچ برگ و بار نداشت
اگر که دست مجازات، میزدش تبری
۲۰سپهر پیر، نمیدوخت جامهٔ بیداد
اگر نبود ز صبر و سکوتش آستری
۲۱اگر که بدمنشی را کشند بر سر دار
بجای او ننشیند بزور ازو بتری
۲۲