همای دید سوی ماکیان بقلعه و گفت
که این گروه، چه بیهمت و تن آسانند
۱زبون مرغ شکاری و صید روباهند
رهین منت گندم فروش و دهقانند
۲چو طائران دگر، جمله را پر و بال است
چرا برای رهائی، پری نیفشانند
۳همی فتاده و مفتون دانه و آبند
همی نشسته و بر خوان ظلم مهمانند
۴جز این فضا، به فضای دگر نمیگردند
جز این بساط، بساط دگر نمیدانند
۵شدند جمع، تمامی بگرد مشتی دان
عجب گرسنه و درمانده و پریشانند
۶نه عاقلند، از آن دستگیر ایامند
نه زیر کند، از آن پای بند زندانند
۷زمانه، گردنشان را چنین نپیچاند
بجد و جهد، گر این حلقه را بپیچانند
۸هنوز بیخبرند از اساس نشو و نما
هنوز شیفتهٔ این بنا و بنیانند
۹بگفت، این همه دانستی و ندانستی
که این قبیله گرفتار دام انسانند
۱۰شکستگی و درافتادگی طبیعت ماست
ز بستن ره ما، خلق در نمیمانند
۱۱سوی بسیط زمین، گر تو را فتد گذری
درین شرار، ترا هم چو ما بسوزانند
۱۲ترازوی فلک، ای دوست، راستی نکند
گه موازنه، یاقوت و سنگ یکسانند
۱۳درین حصار، ز درماندگان چه کار آید
که زیرکان، همه در کار خویش حیرانند
۱۴چه حیلهها که درین دامهای تزویرند
چه رنگها که درین نقشهای الوانند
۱۵نهفته، سودگر دهر هر چه داشت فروخت
خبر نداد، گرانند یا که ارزانند
۱۶در آن زمان که نهادند پایهٔ هستی
قرار شد که زبردست را نرجانند
۱۷نداشتیم پر شوق، تا سبک بپریم
گمان مبر که در افتادگان، گرانجانند
۱۸درین صحیفه، چنان رمزها نوشت قضا
که هر چه بیش بدانند، باز نادانند
۱۹بکاخ دهر، که گه شیون است و گه شادی
بمیل گر ننشینی، بجبر بنشانند
۲۰ترا بر اوج بلندی، مرا سوی پستی
مباشران قضا، میزنند و میرانند
۲۱حدیث خویش چه گوئیم، چون نمیپرسند
حساب خود چه نویسیم، چون نمیخوانند
۲۲چه آشیان شما و چه بام کوته ما
همین بس است که یکروز، هر دو ویرانند
۲۳تفاوتی نبود در اصول نقص و کمال
کمالها همه انجام کار، نقصانند
۲۴به تیره روز مزن طعنه، کاندرین تقویم
نوشته شد که چنین روزها فراوانند
۲۵از آن کسیکه بگرداند چهره، شاهد بخت
عجب مدار، اگر خلق رو بگردانند
۲۶درین سفینه، کسانی که ناخدا شدهاند
تمام عمر، گرفتار موج و طوفانند
۲۷ره وجود، به جز سنگلاخ عبرت نیست
فتادگان، خجل و رفتگان پشیمانند
۲۸