نهاد کودک خردی بسر، ز گل تاجی
بخنده گفت، شهان را چنین کلاهی نیست
۱چو سرخ جامهٔ من، هیچ طفل جامه نداشت
بسی مقایسه کردیم و اشتباهی نیست
۲خلیقه گفت که استاد یافت بهبودی
نشاط بازی ما، بیشتر ز ماهی نیست
۳ز سنگریزه، جواهر بسی بتاج زدم
هزار حیف که تختی و بارگاهی نیست
۴برو گذشت حکیمی و گفت، کای فرزند
مبرهن است که مثل تو پادشاهی نیست
۵هنوز روح تو ز الایش بدن پاکست
هنوز قلب تو را نیت تباهی نیست
۶بغیر نقش خوش کودکی نمیبینی
بنقش نیک و بد هستیت، نگاهی نیست
۷ترا بس است همین برتری، که بر در تو
بساط ظلمی و فریاد دادخواهی نیست
۸تو، مال خلق خدا را نکردهای تاراج
غذا و آتشت، از خون و اشک و آهی نیست
۹هنوز گنج تو، ایمن بود ز رخنهٔ دیو
هنوز روی و ریا را سوی تو، راهی نیست
۱۰کسی جواهر تاج تو را نخواهد برد
ولیک تاج شهی، گاه هست و گاهی نیست
۱۱نه باژبان فسادی، نه وامدار هوی
ز خرمن دگران، با تو پر کاهی نیست
۱۲نرفتهای به دبستان عجب و خودبینی
بموکبت ز غرور و هوی، سپاهی نیست
۱۳ترا فرشته بود رهنمون و شاهانرا
بغیر اهرمن نفس، پیر راهی نیست
۱۴طلا خدا و طمع مسلک و طریقت شر
جز آستانهٔ پندار، سجدهگاهی نیست
۱۵قنات مال یتیم است و باغ، ملک صغیر
تمام حاصل ظلم است، مال و جاهی نیست
۱۶شهود محکمهٔ پادشاه، دیوانند
ولی بمحضر تو غیر حق، گواهی نیست
۱۷تو، در گذر گه خلق خدای نکندی چاه
به رهگذار حیات تو، بیم چاهی نیست
۱۸تو، نقد عمر گرانمایه را نباختهای
درین جریدهٔ نو، صفحهٔ سیاهی نیست
۱۹به پیش پای تو، گر خاک و گر زر است، چه فرق
بچشم بی طمعت، کوه پر کاهی نیست
۲۰در آن سفیه که آز و هویست کشتیبان
غریق حادثه را، ساحل و پناهی نیست
۲۱کسیکه دایهٔ حرصش بگاهواره نهاد
بخواب رفت و ندانست کانتباهی نیست
۲۲ز جد و جهد، غرض کیمیای مقصود است
وگر نه بر صفت کیمیا گیاهی نیست
۲۳