به سوزنی ز ره شکوه گفت پیرهنی
ببین ز جور تو، ما را چه زخمها بتن است
۱همیشه کار تو، سوراخ کردن دلهاست
هماره فکر تو، بر پهلوئی فرو شدن است
۲بگفت، گر ره و رفتار من نداری دوست
برو بگوی بدرزی که رهنمای من است
۳وگر نه، بیسبب از دست من چه مینالی
ندیده زحمت سوزن، کدام پیرهن است
۴اگر به خار و خسی فتنهای رسد در دشت
گناه داس و تبر نیست، جرم خارکن است
۵ز من چگونه ترا پاره گشت پهلو و دل
خود آگهی، که مرا پیشه پاره دوختن است
۶چه رنجها که برم بهر خرقه دوختنی
چه وصلهها که ز من بر لحاف پیرزن است
۷بدان هوس که تن این و آن بیارایم
مرا وظیفهٔ دیرینه، ساده زیستن است
۸ز در شکستن و خم گشتنم نیاید عار
چرا که عادت من، با زمانه ساختن است
۹شعار من، ز بس آزادگی و نیکدلی
بقدر خلق فزودن، ز خویش کاستن است
۱۰همیشه دوختنم کار و خویش عریانم
بغیر من، که تهی از خیال خویشتن است
۱۱یکی نباخته، ای دوست، دیگری نبرد
جهان و کار جهان، همچو نرد باختن است
۱۲بباید آنکه شود بزم زندگی روشن
نصیب شمع، مپرس از چه روی سوختن است
۱۳هر آن قماش، که از سوزنی جفا نکشد
عبث در آرزوی همنشینی بدن است
۱۴میان صورت و معنی، بسی تفاوتهاست
فرشته را، بتصور مگوی اهرمن است
۱۵هزار نکته ز باران و برف میگوید
شکوفهای که به فصل بهار، در چمن است
۱۶هم از تحمل گرما و قرنها سختی است
اگر گهر به بدخش و عقیق در یمن است
۱۷