از درد پای، پیرزنی ناله کرد زار
کامروز، پای مزرعه رفتن نداشتم
۱برخوشه چینیم فلک سفله، گر گماشت
عیبش مکن، که حاصل و خرمن نداشتم
۲دانی، ز من برای چه دامن گرفت دهر
من جز سرشک گرم، بدامن نداشتم
۳سر، درد سر کشید و تن خسته عور ماند
ایکاش، از نخست سر و تن نداشتم
۴هستی، وبال گردن من شد ز کودکی
ایکاش، این وبال بگردن نداشتم
۵پیر شکسته را نفرستند بهر کار
من برگ و ساز خانه نشستن نداشتم
۶از حملههای شبرو دهرم خبر نبود
من چون زمانه، چشم به روزن نداشتم
۷صد معدن است در دل هر سنگ کوهبخت
من، یک گهر از این همه معدن نداشتم
۸فقرم چو گشت دوست، شنیدم ز دوستان
آن طعنهها، که چشم ز دشمن نداشتم
۹گر جور روزگار کشیدم، شگفت نیست
یارای انتقام کشیدن نداشتم
۱۰دیگر کبوترم بسوی لانه برنگشت
مانا شنیده بود که ارزن نداشتم
۱۱از کلبه، خیره گربهٔ پیرم نبست رخت
دیگر پنیر و گوشت، به مخزن نداشتم
۱۲بد دل، زمانه بود که ناگه ز من برید
من قصد از زمانه بریدن نداشتم
۱۳زانروی، چرخ سنگ بسر زد مرا که من
مانند چرخ، سنگ و فلاخن نداشتم
۱۴هر روز بر سرم، سر موئی سپید شد
افزود برف و چارهٔ رفتن نداشتم
۱۵من خود چو آتش، از شرر فقر سوختم
پروای سردی دی و بهمن نداشتم
۱۶ماندم بسی و دیدهٔ من شصت سال دید
اما چه سود، بهره ز دیدن نداشتم
۱۷همواره روزگار سیه دید، چشم من
آسایشی ز دیدهٔ روشن نداشتم
۱۸دستی نماند تا که بدوزد قبای من
حاجت به جامه و نخ و سوزن نداشتم
۱۹روزی که پند گفت بمن گردش فلک
آن روز، گوش پند شنیدن نداشتم
۲۰هرگز مرا ز داشتن خلق رشک نیست
زان غبطه میخورم که چرا من نداشتم
۲۱