شب شد و پیرِ رفوگر ناله کرد
کای خوش آن چشمی که گرمِ خفتن است
۱چه شب و روزی مرا، چون روز و شب
صحبتِ من، با نخ و با سوزن است
۲من به هَر جائی که مسکن میکنم
با من آنجا بختِ بد، هم مسکن است
۳چیره شد چون بر سیه، موی سپید
گفتم اینک نوبت دانستن است
۴نه دم و دودی، نه سود و مایهای
خانهٔ درویش، از دزد ایمن است
۵برگشای اوراق دل را و بخوان
قصّههای دل، فزون از گفتن است
۶من زبون گشتم به چنگالِ دو گرگ
روز و شب، گرگند و گیتی مَکمَن است
۷ایستادم، گرچه خَم شد پشت من
اوفتادن، از قضا ترسیدن است
۸گر نهم امروز، این فرصت ز دست
چارهام فردا به خواری مردن است
۹سر، هزاران دردسر دارد، سر است
تن، دو صد توش و نوا خواهد، تن است
۱۰دل ز خون، یاقوت احمر ساخته است
من نمیدانستم اینجا معدن است
۱۱جامهها کردم رفو، امّا به تن
جامهای دارم که چون پرویزن است
۱۲این همه جان کندن و سوزن زدن
گور خود، با نوک سوزن کندن است
۱۳هر چه امشب دوختم، بشکافتم
این نخستین مبحث نادیدن است
۱۴چشم من، چیزی نمیبیند دگر
کارِ سوزن، کارِ چشم روشن است
۱۵دیده تا یارای دیدن داشت، دید
این چراغ، اکنون دگر بی روغن است
۱۶چرخ تا گردیده، خلق افتادهاند
این فتادنها از آن گردیدن است
۱۷آنچه روزی در تنم، دل داشت نام
بسکه سختی دید، امروز آهن است
۱۸بس رفو کردم، ندانستم که عُمر
صد هزارش پارگی بر دامن است
۱۹گفتمش، لَختی بمان بهر رفو
گفت فرصت نیست، وقتِ رفتن است
۲۰خیره از من زیرکی خواهد فلک
کارگر، هنگام پیری کودن است
۲۱دوش، ضعفِ پیریَم از پا فکند
گفتم این درسِ ز پای افتادن است
۲۲ذرّه ذرّه هر چه بود از من گرفت
دیر دانستم که گیتی رهزن است
۲۳نیست جز موی سپیدم حاصلی
کِشتم ادبار است و فقرم خَرمن است
۲۴من به صد خونابه، یک نان یافتم
نان نخوردن، بهتر از خون خوردن است
۲۵دشمنان را دوستتر دارم ز دوست
دوست، وقت تنگدستی دشمن است
۲۶هر چه من گردن نهادم، چرخ زد
خون من، ایّام را بر گردن است
۲۷خسته و کاهیده و فرسودهام
هر زمانم، مرگ در پیراهن است
۲۸ارزشِ من، پارهدوزی بود و بس
این چنین ارزش، به هیچ ارزیدن است
۲۹من نه پیراهن، کفن پوشیدهام
این کفن، بر چشمِ تو پیراهن است
۳۰سوزنش صد نیش زد، این خیرگی
دستمزدِ دستِ لرزان من است
۳۱بر ستمکاران، ستم کمتر رسد
این سزای بردباری کردن است
۳۲