موشکی را به مهر، مادر گفت
که بسی گیر و دار، در ره ماست
۱سوی انبار، چشم بسته مرو
که نهان، فتنهها به پیش و قفاست
۲تله و دام و بند بسیار است
دهر بیباک و چرخ، بیپرواست
۳تله مانند خانهایست نکو
دام، مانند گلشنی زیباست
۴ای بسا رهنما که راهزن است
ای بسا رنگ خوش، که جانفرساست
۵ز آهنین میله، گردکان مربای
که چنین لقمه، خون دل، نه غذاست
۶هر کجا مسکنی است، کالائی است
هر کجا سفرهایست، نان آنجاست
۷تلهٔ محکمی به پشت در است
گربهٔ فربهی است، میان سراست
۸آنچنان رو، که غافلت نکُشند
خنجرِ روزگار، خون پالاست
۹هر نشیمن، نه جای هر شخصی است
هر گذرگه، نه در خورِ هر پاست
۱۰اثر خون، چو در رهی بینی
پا در آن ره منه، که راه بلاست
۱۱هرگز ایمن مشو، که حملهٔ چرخ
گر ز امروز بگذرد، فرداست
۱۲وقت تاراج و دستبرد، شب است
روز، هنگام خواب و نشو و نماست
۱۳سر میفراز نزد شبرو دهر
که بسی قامت از جفاش، دوتاست
۱۴موشک آزرده گشت و گفت خموش
عقل من، بیشتر ز عقل شماست
۱۵خبرم هست ز آفت گردون
تله و دام، دیدهام که کجاست
۱۶از فراز و نشیب، آگاهم
میشناسم چه راه، راه خطاست
۱۷هر کسی جای خویش میداند
پند و اندرز دیگران بیجاست
۱۸این سخن گفت و شد ز لانه بُرون
نظری تند کرد، بر چپ و راست
۱۹دید در تلهٔ نو رنگین
گِردَکانی در آهنی پیداست
۲۰هیچ آگه نشد ز بی خِردی
کاندران سهمگین حصار، چِهاست
۲۱یا در آن روشنی، چه تاریکی است
یا در آن یکدلی، چه روی و ریاست
۲۲بانگ برداشت، کاین نشیمن پاک
چه مبارک مکان روحافزاست
۲۳تله گفتا، مَاِیست در بیرون
بدرون آی، کاین سراچه تراست
۲۴اگرت زاد و توشه نیست، چه غم
زانکه این خانه، پر ز توش و نواست
۲۵جای، تا کی کُنی به زیر زمین
رونقِ زندگی ز آب و هواست
۲۶اندرین خانه، بین رهزن نیست
هر چه هست، ایمنی و صلح و صفاست
۲۷نشنیدم بنا، چنین محکم
گرچه در دهر، صد هزار بناست
۲۸جای اَنده، درین مکان شادیست
جای نان، اندرین سرا حلواست
۲۹موش پرسید، این کمانک چیست
تله خندید، کاین کمان قضاست
۳۰اندر آی و بچشم خویش ببین
کاندرین پردهها، چه شعبدههاست
۳۱موشک از شوق جَست و شد بدرون
تا که او جَست، بانگ در بر خاست
۳۲بهر خوردن، چو کرد گردن کج
آهنی رفت بر گلویش راست
۳۳رفت سودی کُند، زیان طلبید
خواست بر تن فزاید، از جان کاست
۳۴کودکی کاو ز پند و وعظ گریخت
گر به چاه است، دم مزن که چراست
۳۵رسم آزادگان چه میداند
تیره بختی که پای بند هویست
۳۶خویش را دردمند آز مکن
که نه هر درد را امید دواست
۳۷عزّت از نفس دون مجو، پروین
کاین سیه رای، گمره و رسواست
۳۸