سر و عقل گر خدمت جان کنند
بسی کار دشوار کآسان کنند
۱بکاهند گر دیده و دل ز آز
بسا نرخها را که ارزان کنند
۲چو اوضاع گیتی خیال است و خواب
چرا خاطرت را پریشان کنند
۳دل و دیده دریای ملک تنند
رها کن که یک چند طوفان کنند
۴به داروغه و شحنهٔ جان بگوی
که دزد هوی را بزندان کنند
۵نکردی نگهبانی خویش، چند
به گنج وجودت نگهبان کنند
۶چنان کن که جان را بود جامهای
چو از جامه، جسم تو عریان کنند
۷به تن پرور و کاهل ار بگروی
ترا نیز چون خود تن آسان کنند
۸فروغی گرت هست ظلمت شود
کمالی گرت هست نقصان کنند
۹هزار آزمایش بود پیش از آن
که بیرونت از این دبستان کنند
۱۰گرت فضل بوده است رتبت دهند
ورت جرم بوده است تاوان کنند
۱۱گرت گله گرگ است و گر گوسفند
ترا بر همان گله چوپان کنند
۱۲چو آتش برافروزی از بهر خلق
همان آتشت را بدامان کنند
۱۳اگر گوهری یا که سنگ سیاه
بدانند چون ره بدین کان کنند
۱۴به معمار عقل و خرد تیشه ده
که تا خانهٔ جهل ویران کنند
۱۵برآنند خودبینی و جهل و عجب
که عیب تو را از تو پنهان کنند
۱۶بزرگان نلغزند در هیچ راه
کز آغاز تدبیر پایان کنند
۱۷