چو رنگ از رخ روز، پرواز کرد
شباویز، نالیدن آغاز کرد
۱بساط سپیدی، تباهی گرفت
ز مه تا بماهی، سیاهی گرفت
۲ره فتنهٔ دزد عیار باز
عسس خسته از گشتن و شب دراز
۳نخفته، نه مست و نه هوشیار ماند
نیاسوده گر ماند، بیمار ماند
۴پرستار را ناگهان خواب برد
هماندم که او خفت، رنجور مرد
۵جهان چون دل بت پرستان، سیاه
مه از دیده پنهان و در راه، چاه
۶بخفتند مرغان باغ و قفس
شباویز افسانه میگفت و بس
۷نمیکرد دیوانه دیگر خروش
نمیآید آواز دیگر به گوش
۸بجز ریزش سیل از کوهسار
بجز گریهٔ کودک شیرخوار
۹برون آمد از کنج مطبخ، عجوز
ز پیری بزحمت، ز سرما بسوز
۱۰شکایت کنان، گه ز سر، گه ز پشت
چراغی که در دست خود داشت کشت
۱۱بگسترد چون جامه از بهر خواب
سبوئی شکست و فرو ریخت آب
۱۲شنیدم که کوته زمانی نخفت
شکسته گرفت و پراکنده رفت
۱۳بنالید از نالهٔ مرغ شب
که شب نیز فارغ نهایم، ای عجب
۱۴ندیدیم آسایش از روزگار
گهی بانگ مرغست و گه رنج کار
۱۵بنرمی چنین داد مرغش جواب
که ای سالیان خفته، یکشب مخواب
۱۶به سر منزلی کاینقدر خون کنند
در آن، خواب آزادگان چون کنند
۱۷من از چرخ پیرم چنین تنگدل
که از ضعف پیران نگردد خجل
۱۸بهر دست فرسوده، کاری دهد
بهر پشت کاهیده، باری نهد
۱۹بسی رفته، گم گشت ازین راه راست
بسی خفته، چون روز شد، برنخاست
۲۰عسس کی شود، دزد تیرهروان
تو خود باش این گنج را پاسبان
۲۱بهرجا برافکندهاند این کمند
چه دیوار کوته، چه بام بلند
۲۲درین دخمه، هر شب گرفتارهاست
ره و رسمها، رمزها، کارهاست
۲۳شب، از باغ گم شد گل و خار ماند
خنک، باغبانی که بیدار ماند
۲۴بخفتن، چرا پیر گردد جوان
برهزن، چرا بگرود کاروان
۲۵فلک، در نورد و تو در خوابگاه
تو مدهوش و در شبروی مهر و ماه
۲۶