شباهنگام، کاین فیروزه گلشن
ز انوار کواکب، گشت روشن
۱غزال روز، پنهان گشت از بیم
پلنگ شب، برون آمد ز ممکن
۲روان شد خار کن با پشتهٔ خار
بخسته، دست و پا و پشت و گردن
۳بکنج لانه، مور آرمگه ساخت
شده آزرده، از دانه کشیدن
۴برسم و راه دیرین، داد چوپان
در آغل، گوسفندان را نشمین
۵کبوتر جست اندر لانه راحت
زغن در آشیان بنمود مسکن
۶جهانرا سوگ بگرفت و شباویز
بسان سوگواران کرد شیون
۷زمان خفتن آمد ماکیانرا
نچیده ماند آن پاشیده ارزن
۸نهاد از دست، مرد کارگر کار
که شد بیگاه وقت کار کردن
۹هم افسونگر رهائی یافت، هم مار
هم آهنگر بیاسود و هم آهن
۱۰لحاف پیرزن را پارگی ماند
که نتوانست نخ کردن بسوزن
۱۱بیارامید صید، آسوده در دام
بشوق شادی روز رهیدن
۱۲دروگر، داس خود بنهاد بر دوش
تبرزن، رخت خود پوشید بر تن
۱۳عسس بیدار ماند، آری چه نیکوست
برای خفتگان، بیدار بودن
۱۴ببام خلق، بر شد دزد طرار
کمین رهگذاران کرد رهزن
۱۵ز بی خوابی شکایت کرد بیمار
که شد نزدیک، رنج شب نخفتن
۱۶بدوشیدند شیر گوسفندان
بیاسودند گاو و گاوآهن
۱۷خروش از جانب میخانه برخاست
ز بس جام و سبو در هم شکستن
۱۸ز تاریکی، زمین بگرفت اسپر
ز انجم آسمان بر بست جوشن
۱۹ز مشرق، گشت ناهید آشکارا
چو تابنده گهر، از تیره معدن
۲۰شهاب ثاقب، از دامان افلاک
فرو افتاد، چون سنگ فلاخن
۲۱بنات النعش، خونین کرده رخسار
ز مویه کردن و از موی کندن
۲۲ثوابت، جمله حیران ایستاده
چو محکومان بهنگام زلیفن
۲۳به کنج کلبهٔ تاریک بختان
فروتابید نور مه ز روزن
۲۴بر آمد صبحدم، مهر جهانتاب
بسان حور از چنگ هریمن
۲۵فرو شستند چین زلف سنبل
بیفشاندند گرد از چهر سوسن
۲۶ز سر بگرفت سعی و رنج خود، مور
بشد گنجشک، بهر دانه جستن
۲۷نماند توسنی و راهواری
ز ناهمواری ایام توسن
۲۸بدینگونه است آئین زمانه
زمانی دوستدار و گاه دشمن
۲۹پدید آرد گهی صبح و گهی شام
گهی اردیبهشت و گاه بهمن
۳۰دریغا، کاروان عمر بگذشت
ز سال و ماه و روز و شب گذشتن
۳۱ز گیر و دار این دام بلاخیز
جهان تا هست، کس را نیست رستن
۳۲اگر نیک و اگر بد گردد احوال
نیفتد چرخهٔ گیتی ز گشتن
۳۳دهد این سودگر، ایدوست، ما را
گهی کرباس و گاهی خز ادکن
۳۴بدانش، زنگ ازین آئینه بزدای
بصیقل، زنگ را دانی زدودن
۳۵چو اسرائیلیان، کفران نعمت
مکن، چون هست هم سلوی و هم من
۳۶کتاب حکمت و عرقان چه خوانی
نخوانده ابجد و حطی و کلمن
۳۷حقیقت گوی شو، پروین، چه ترسی
نشاید بهر باطل، حق نهفتن
۳۸