بزندان تاریک، در بند سخت
بخود گفت زندانی تیرهبخت
۱که شب گشت و راه نظر بسته شد
برویم دگر باره، در بسته شد
۲زمین سنگ، در سنگ، دیوار سنگ
فضا و دل و فرصت و کار، تنگ
۳سرانجام کردار بد، نیک نیست
جز این سهمگین جای تاریک نیست
۴چنین است فرجام خون ریختن
رسد فتنه، از فتنه انگیختن
۵در آن لحظه، دیگر نمیدید چشم
بجز خون نبودی به چشمم، ز خشم
۶نبخشودم، از من چو زنهار خواست
نبخشاید ار چرخ بر من، رواست
۷پشیمانم از کرده، اما چه سود
چو آتش برافروختم، داد دود
۸اگر دیده لختی گراید بخواب
گهی دار بینم، زمانی طناب
۹شب، این وحشت و درد و کابوس و رنج
سحرگاه، آن آتش و آن شکنج
۱۰چرا خیرگی با جهان میکنم
حدیث عیان را نهان میکنم
۱۱نخستین دم، از کردهٔ پست من
خبر داد، خونین شده دست من
۱۲مرا بازگشت، اول کار مشت
همی گفت هر قطرهٔ خون، که کشت
۱۳من آن تیغ آلوده، کردم بخاک
پدیدار کردش خداوند پاک
۱۴نهفتم من و ایزدش باز یافت
چو من بافتم دام، او نیز بافت
۱۵همانا که ما را در آن تنگنای
در آن لحظه میدید چشم خدای
۱۶نه بر خیره، گردون تباهی کند
سیاهی چو بیند، سیاهی کند
۱۷کسانی که بر ما گواهی دهند
سزای تباهی، تباهی دهند
۱۸پی کیفر روزگارم برند
بدین پای، تا پای دارم برند
۱۹ببندند این چشم بیباک را
که آلوده کرد این دل پاک را
۲۰بدین دست، دژخیم پیشم کشد
بنزدیکی دست خویشم کشد
۲۱بدست از قفا، دست بندم زنند
کشند و بجائی بلندم زنند
۲۲بدانم، در آن جایگاه بلند
که بیند گزند، آنکه خواهد گزند
۲۳بجز پستی، از آن بلندی نزاد
کسی را چنین سربلندی مباد
۲۴بد من که اکنون شریک من است
پس از مرگ هم، مرده ریگ من است
۲۵بهر جا نهم پا، درین تیره جای
فتاده است آن کشتهام پیش پای
۲۶ز وحشت بگردانم ار سر دمی
ز دنبالم آهسته آید همی
۲۷شبی، آن تن بی روان جان گرفت
مرا ناگهان از گریبان گرفت
۲۸چو دیدم، بلرزیدم از دیدنش
عیان بود آن زخم بر گردنش
۲۹نشستم بهر سوی، با من نشست
اشارت همی کرد با چشم و دست
۳۰چو راه اوفتادم، براه افتاد
چو باز ایستادم، بجای ایستاد
۳۱در بسته را از کجا کرد باز
چو رفت، از کجا باز گردید باز
۳۲سرانجام این کار دشوار چیست
درین تیرگی، با منش کار چیست
۳۳نگاهش، هزارم سخن گفت دوش
دل آگاه شد، گرچه نشنید گوش
۳۴شبی گفت آهسته در گوش من
که چو من، ترا نیز باید کفن
۳۵چنین است فرجام بد کارها
چو خاری بکاری، دمد خارها
۳۶چنین است مرد سیاه اندرون
خطایش ره و ظلمتش رهنمون
۳۷رفیقی چو کردار بد، پست نیست
که جز در بدی، با تو همدست نیست
۳۸چنین است مزدوری نفس دون
بریزند خونت، بریزی چو خون
۳۹مرو زین ره سخت با پای سست
مکش چونکه خونرا به جز خون نشست
۴۰