نارونی بود به هندوستان
زاغچهای داشت در آن آشیان
۱خاطرش از بندگی آزاد بود
جایگهش ایمن و آباد بود
۲نه غم آب و نه غم دانه داشت
بود گدا، دولت شاهانه داشت
۳نه گلهایش از فلک نیلفام
نه غم صیاد و نه پروای دام
۴از همه بیگانه و از خویش نه
در دل خردش، غم و تشویش نه
۵عاقبت، آن مرغک عزلت گزین
گشت بسی خسته و اندوهگین
۶گفت، بهار است و همه دوستان
رخت کشیدند سوی بوستان
۷من نه بهار و نه خزان دیدهام
خسته و فرسوده و رنجیدهام
۸چند کنم خانه درین نارون
چند برم حسرت باغ و چمن
۹چند در این لانه، نشیمن کنم
خیزم و پرواز بگلشن کنم
۱۰نغمه زنم بر سر دیوار باغ
خوش کنم از بوی ریاحین دماغ
۱۱همنفس قمری و بلبل شوم
شانه کش گیسوی سنبل شوم
۱۲رفت به گلزار و بشاخی نشست
دید خرامان دو سه طاوس مست
۱۳جمله، بسر چتر نگارین زده
طعنه بصورت گری چین زده
۱۴زاغچه گردید گرفتارشان
خواست شود پیرو رفتارشان
۱۵باغ بکاوید و بهر سو شتافت
تا دو سه دانه پر طاوس یافت
۱۶بست دو بر دم، یک دیگر بسر
گفت، مرا کس نشناسد دگر
۱۷گشت دمم، چون پرم آراسته
کس نخریدست چنین خواسته
۱۸زیور طاوس بسر بستهام
از پر زیباش به پر بستهام
۱۹بال بیاراست، پریدن گرفت
همره طاوس، چمیدن گرفت
۲۰دید چو طاوس در آن خودپسند
بال و پر عاریتش را بکند
۲۱گفت که ای زاغ سیه روزگار
پرّ تو خالی است ز نقش و نگار
۲۲زیور ما، روی تو نیکو نکرد
ما و تو را همسر و همخو نکرد
۲۳گرچه پر ما، همه پیرایه بود
لیک نه بهر تو فرومایه بود
۲۴سیر و خرام تو، چه حاصل بباغ
زاغی و طاوس نماند به زاغ
۲۵هر چه کنی، هر چه ببندی به پر
گاه روش، تو دگری، ما دگر
۲۶