گربهٔ پیری، ز شکار اوفتاد
زار بنالید و نزار اوفتاد
۱ناخنش از سنگ حوادث شکست
دزد قضا و قدرش راه بست
۲از طمع و حمله و پیکار ماند
کارگر از کار شد و کار ماند
۳کودک دهقان، بسرش کوفت مشت
مطبخیش هیمه زد و سوخت پشت
۴گربهٔ همسایه، دمش را گزید
از سگ بازار، جفاها کشید
۵بسکه دمی خاک و دمی آب ریخت
از تنش، آن موی چو سنجاب ریخت
۶تیره شد آن دیدهٔ آئینهوار
گرسنه ماند، آن شکم بیقرار
۷از غم کشک و کره، خوناب خورد
در عوض شیر، بسی آب خورد
۸دوده نمیسود به گوش و به دم
حمله نمیکرد به دیگ و به خم
۹حیله و تزویر، فراموش کرد
گربهٔ پیر فلکش، موش کرد
۱۰مایهٔ هستیش، ز تن رفته بود
نیروی دندان و دهن رفته بود
۱۱گربه چو رنجور و گرفتار شد
موش بد اندیش، در انبار شد
۱۲در همه جا خفت و به هر سو نشست
بند ز هر کیسه و انبان گسست
۱۳گربه چو دید آن ره و رسم تباه
پای کشان، کرد به انبار راه
۱۴گفت بخود، کاین چه در افتادنست
تا رمقی در دل و جان در تن است
۱۵زندهام و موش نترسد ز من!
مردهام از کاهلی خویشتن
۱۶گرچه نمیآیدم از دست، کار
آگهم از کارگه روزگار
۱۷گرچه مرا نیروی پیکار نیست
موش از این قصه، خبردار نیست
۱۸به که از امروز شوم کاردان
تا که به کاری بردم آسمان
۱۹گر که ببینم سوی موشان بخشم
جمله بیندند ز اندیشه چشم
۲۰زخم زنم، گرچه بفرسوده چنگ
حمله کنم، گرچه بود عرصه تنگ
۲۱گربه چو آن همت و تدبیر کرد
آن شکم گرسنه را سیر کرد
۲۲بر زنخ از حیله بیفکند باد
موش بترسید و ز ترس ایستاد
۲۳جست و خراشید زمین را بدست
موش بلرزید و همانجا نشست
۲۴موشک چندی، چو بدینسان گرفت
رنج ز تن، درد ز دندان گرفت
۲۵تا نرود قوت بازوی تو
نشکند ایام، ترازوی تو
۲۶تا نربودند ز دستت عنان
جان ز تو خواهد هنر و جسم نان
۲۷روی متاب از ره تدبیر و رای
تا شودت پیر خرد، رهنمای
۲۸بر همه کاری، فلک افزار داد
پشت قوی کرد، سپس بار داد
۲۹هر که درین راه رود سر گران
پیشتر افتند ازو دیگران
۳۰تا گهری در صدف کار بود
گوهری وقت، خریدار بود
۳۱