آن نشنیدید که یک قطره اشک
صبحدم از چشم یتیمی چکید
۱برد بسی رنج نشیب و فراز
گاه در افتاد و زمانی دوید
۲گاه درخشید و گهی تیره ماند
گاه نهان گشت و گهی شد پدید
۳عاقبت افتاد بدامان خاک
سرخ نگینی بسر راه دید
۴گفت، که ای، پیشه و نام تو چیست
گفت مرا با تو چه گفت و شنید
۵من گهر ناب و تو یک قطره آب
من ز ازل پاک، تو پست و پلید
۶دوست نگردند فقیر و غنی
یار نباشند شقی و سعید
۷اشک بخندید که رخ بر متاب
بی سبب، از خلق نباید رمید
۸داد بهر یک، هنر و پرتوی
آنکه در و گوهر و اشک آفرید
۹من گهر روشن گنج دلم
فارغم از زحمت قفل و کلید
۱۰پردهنشین بودم ازین پیشتر
دور جهان، پرده ز کارم کشید
۱۱برد مرا باد حوادث نوا
داد تو را، پیک سعادت نوید
۱۲من سفر دیده ز دل کردهام
کس نتوانست چنین ره برید
۱۳آتش آهیم، چنین آب کرد
آب شنیدید کز آتش جهید
۱۴من بنظر قطره، بمعنی یمم
دیده ز موجم نتواند رهید
۱۵همنفسم گشت شبی آرزو
همسفرم بود، صباحی امید
۱۶تیرگی ملک تنم، رنجه کرد
رنگم از آن روی، بدینسان پرید
۱۷تاب من، از تاب تو افزونتر است
گرچه تو سرخی به نظر، من سپید
۱۸چهر من از چهرهٔ جان، یافت رنگ
نور من، از روشنی دل رسید
۱۹نکته درینجاست، که ما را فروخت
گوهری دهر و شما را خرید
۲۰کاش قضایم، چو تو برمیفراشت
کاش سپهرم، چو تو برمیگزید
۲۱