برزگری پند به فرزند داد
کای پسر، این پیشه پس از من تراست
۱مدت ما جمله به محنت گذشت
نوبت خون خوردن و رنج شماست
۲کشت کن آنجا که نسیم و نمی است
خرمی مزرعه، ز آب و هواست
۳دانه، چو طفلی است در آغوش خاک
روز و شب، این طفل به نشو و نماست
۴میوه دهد شاخ، چو گردد درخت
این هنر دایهٔ باد صباست
۵دولت نوروز نپاید بسی
حمله و تاراج خزان در قفاست
۶دور کن از دامن اندیشه دست
از پی مقصود برو تات پاست
۷هر چه کنی کشت، همان بدروی
کار بد و نیک، چو کوه و صداست
۸سبزه بههر جای که روید، خوش است
رونق باغ، از گل و برگ و گیاست
۹راستی آموز، بسی جو فروش
هست در این کوی، که گندم نماست
۱۰نان خود از بازوی مردم مخواه
گر که تو را بازوی زور آزماست
۱۱سعی کن، ای کودک مهد امید
سعی تو بنا و سعادت بناست
۱۲تجربه میبایدت اول، نه کار
صاعقه در موسم خرمن، بلاست
۱۳گفت چنین، کای پدر نیک رای
صاعقهٔ ما ستم اغنیاست
۱۴پیشهٔ آنان، همه آرام و خواب
قسمت ما، درد و غم و ابتلاست
۱۵دولت و آسایش و اقبال و جاه
گر حق آنهاست، حق ما کجاست
۱۶قوت، بخوناب جگر میخوریم
روزی ما، در دهن اژدهاست
۱۷غله نداریم و گه خرمن است
هیمه نداریم و زمان شتاست
۱۸حاصل ما را، دگران میبرند
زحمت ما زحمت بی مدعاست
۱۹از غم باران و گل و برف و سیل
قامت دهقان، بجوانی دوتاست
۲۰سفرهٔ ما از خورش و نان، تهی است
در ده ما، بس شکم ناشتاست
۲۱گه نبود روغن و گاهی چراغ
خانهٔ ما، کی همه شب روشناست
۲۲زین همه گنج و زر و ملک جهان
آنچه که ما راست، همین بوریاست
۲۳همچو منی، زادهٔ شاهنشهی است
لیک دو صد وصله، مرا بر قباست
۲۴رنجبر، ار شاه بود وقت شام
باز چو شب روز شود، بینواست
۲۵خرقهٔ درویش، ز درماندگی
گاه لحاف است و زمانی عباست
۲۶از چه، شهان ملک ستانی کنند
از چه، بیک کلبه ترا اکتفاست
۲۷پای من از چیست که بی موزه است
در تن تو، جامهٔ خلقان چراست
۲۸خرمن امسالهٔ ما را، که سوخت؟
از چه درین دهکده قحط و غلاست
۲۹در عوض رنج و سزای عمل
آنچه رعیت شنود، ناسزاست
۳۰چند شود بارکش این و آن
زارع بدبخت، مگر چارپاست
۳۱کار ضعیفان ز چه بی رونق است
خون فقیران ز چه رو، بی بهاست
۳۲عدل، چه افتاد که منسوخ شد
رحمت و انصاف، چرا کیمیاست
۳۳آنکه چو ما سوخته از آفتاب
چشم و دلش را، چه فروغ و ضیاست
۳۴ز انده این گنبد آئینهگون
آینهٔ خاطر ما بی صفاست
۳۵آنچه که داریم ز دهر، آرزوست
آنچه که بینیم ز گردون، جفاست
۳۶پیر جهاندیده بخندید کاین
قصهٔ زور است، نه کار قضاست
۳۷مردمی و عدل و مساوات نیست
زان، ستم و جور و تعدی رواست
۳۸گشت حق کارگران پایمال
بر صفت غله که در آسیاست
۳۹هیچکسی پاس نگهدار نیست
این لغت از دفتر امکان جداست
۴۰پیش که مظلوم برد داوری
فکر بزرگان، همه آز و هوی ست
۴۱انجمن آنجا که مجازی بود
گفتهٔ حق را، چه ثبات و بقاست
۴۲رشوه نه ما را، که بقاضی دهیم
خدمت این قوم، به روی و ریاست
۴۳نبض تهی دست نگیرد طبیب
درد فقیر، ای پسرک، بی دواست
۴۴ما فقرا، از همه بیگانهایم
مرد غنی، با همه کس آشناست
۴۵بار خود از آب برون میکشد
هر کس، اگر پیرو و گر پیشواست
۴۶مردم این محکمه، اهریمنند
دولت حکام، ز غصب و رباست
۴۷آنکه سحر، حامی شرع است و دین
اشک یتیمانش، گه شب غذاست
۴۸لاشه خورانند و به آلودگی
پنجهٔ آلودهٔ ایشان گواست
۴۹خون بسی پیرزنان خوردهاست
آنکه بچشم من و تو، پارساست
۵۰خوابگه آنرا که سمور و خز است
کی غم سرمای زمستان ماست
۵۱هر که پشیزی بگدائی دهد
در طلب و نیت عمری دعاست
۵۲تیرهدلان را چه غم از تیرگیست
بی خبران را، چه خبر از خداست
۵۳