ای عجب! این راه نه راه خداست
زانکه در آن اهرمنی رهنماست
۱قافله بس رفت از این راه، لیک
کس نشد آگاه که مقصد کجاست
۲راهروانی که درین معبرند
فکرتشان یکسره آز و هواست
۳ای رمه، این دره چراگاه نیست
ای بره، این گرگ بسی ناشتاست
۴تا تو ز بیغوله گذر میکنی
رهزن طرار تو را در قفاست
۵دیده ببندی و درافتی بچاه
این گنه تست، نه حکم قضاست
۶لقمهٔ سالوس کرا سیر کرد
چند بر این لقمه تو را اشتهاست
۷نفس، بسی وام گرفت و نداد
وام تو چون باز دهد؟ بینواست
۸خانهٔ جان هرچه توانی بساز
هرچه توان ساخت درین یک بناست
۹کعبهٔ دل مسکن شیطان مکن
پاک کن این خانه که جای خداست
۱۰پیرو دیوانه شدن ز ابلهی است
موعظت دیو شنیدن خطاست
۱۱تا بودت شمع حقیقت بدست
راه تو هرجا که روی روشناست
۱۲تا تو قفس سازی و شکر خری
طوطیک وقت ز دامت رهاست
۱۳حمله نیارد بتو ثعبان دهر
تا چو کلیمی تو و دینت عصاست
۱۴ای گل نوزاد فسرده مباش
زانکه تو را اول نشو و نماست
۱۵طائر جانرا چه کنی لاشخوار
نزد کلاغش چه نشانی؟ هماست
۱۶کاهلیت خسته و رنجور کرد
درد تو دردیست که کارش دواست
۱۷چاره کن آزردگی آز را
تا که بدکان عمل مومیاست
۱۸روی و ریا را مکن آئین خویش
هرچه فساد است ز روی و ریاست
۱۹شوختن و جامه چه شوئی همی
این دل آلوده به کارت گواست
۲۰پای تو همواره براه کج است
دست تو هر شام و سحر بر دعاست
۲۱چشم تو بر دفتر تحقیق، لیک
گوش تو بر بیهده و ناسزاست
۲۲بار خود از دوش برافکندهای
پشت تو از پشتهٔ شیطان دوتاست
۲۳نان تو گه سنگ بود گاه خاک
تا به تنور تو هوی نانواست
۲۴ورطه و سیلاب نداری به پیش
تا خردت کشتی و جان ناخداست
۲۵قصر دلافروز روان محکم است
کلبهٔ تن را چه ثبات و بقاست
۲۶جان بتو هرچند دهد منعم است
تن ز تو هرچند ستاند گداست
۲۷روغن قندیل تو آبست و بس
تیرگی بزم تو بیش از ضیاست
۲۸منزل غولان ز چه شد منزلت
گر ره تو از ره ایشان جداست
۲۹جهل بلندی نپسندد، چه است
عجب سلامت نپذیرد، بلاست
۳۰آنچه که دوران نخرد یکدلیست
آنچه که ایام ندارد وفاست
۳۱دزد شد این شحنهٔ بی نام و ننگ
دزد کی از دزد کند بازخواست
۳۲نزد تو چون سرد شود؟ آتش است
از تو چرا درگذرد؟ اژدهاست
۳۳وقت گرانمایه و عمر عزیز
طعمهٔ سال و مه و صبح و مساست
۳۴از چه همی کاهدمان روز و شب
گر که نه ما گندم و چرخ آسیاست
۳۵گر که یمی هست، در آخر نمیاست
گر که بنائی است، در آخر هباست
۳۶ما بره آز و هوی سائلیم
مورچه در خانهٔ خود پادشاست
۳۷خیمه ز دستیم و گه رفتن است
غرق شدستیم و زمان شناست
۳۸گلبن معنی نتوانی نشاند
تا که درین باغچه خار و گیاست
۳۹کشور جان تو چو ویرانهایست
ملک دلت چون ده بی روستاست
۴۰شعر من آینهٔ کردار تست
ناید از آئینه به جز حرف راست
۴۱روشنی اندوز که دلرا خوشی است
معرفت آموز که جانرا غذاست
۴۲پایهٔ قصر هنر و فضل را
عقل نداند ز کجا ابتداست
۴۳پردهٔ الوان هوی را بدر
تا بپس پرده ببینی چهاست
۴۴به که بجوی و جر دانش چرد
آهوی جانست که اندر چراست
۴۵خیره ز هر پویه ز میدان مرو
با فلک پیر ترا کارهاست
۴۶اطلس نساج هوی و هوس
چون گه تحقیق رسد بوریاست
۴۷بیهده، پروین در دانش مزن
با تو درین خانه چه کس آشناست
۴۸