آهوی روزگار نه آهوست، اژدر است
آب هوی و حرص نه آبست، آذر است
۱زاغ سپهر، گوهر پاک بسی وجود
بنهفت زیر خاک و ندانست گوهر است
۲در مهد نفس، چند نهی طفل روح را
این گاهواره رادکش و سفلهپرور است
۳هر کس ز آز روی نهفت از بلا رهید
آنکو فقیر کرد هوای را توانگر است
۴در رزمگاه تیرهٔ آلودگان نفس
روشندل آنکه نیکی و پاکیش مغفر است
۵در نار جهل از چه فکندیش، این دلست
در پای دیو از چه نهادیش، این سر است
۶شمشیرهاست آخته زین نیلگون نیام
خونابههانهفته در این کهنه ساغر است
۷تا در رگ تو مانده یکی قطره خون بجای
در دست آز از پی فصد تو نشتر است
۸همواره دید و تیره نگشت، این چه دیدهایست
پیوسته کشت و کندنگشت، این چه خنجر است
۹دانی چه گفت نفس بگمراه تیه خویش:
زین راه بازگرد، گرت راه دیگر است
۱۰در دفتر ضمیر، چو ابلیس خط نوشت
آلوده گشت هرچه بطومار و دفتر است
۱۱مینا فروش چرخ ز مینا هر آنچه ساخت
سوگند یاد کرد که یاقوت احمر است
۱۲از سنگ اهرمن نتوان داشت ایمنی
تا بر درخت بارور زندگی بر است
۱۳