ای دل، فلک سفله کجمدار است
صد بیم خزانش بهر بهار است
۱باغی که در آن آشیانه کردی
منزلگه صیاد جانشکار است
۲از بدسری روزگار بی باک
غمگین مشو ایدوست، روزگار است
۳یغماگر افلاک، سخت بازوست
دردی کش ایام، هوشیار است
۴افسانهٔ نوشیروان و دارا
ورد سحر قمری و هزار است
۵ز ایوان مدائن هنوز پیدا
بس قصهٔ پنهان و آشکار است
۶اورنگ شهی بین که پاسبانش
زاغ و زغن و گور و سوسمار است
۷بیغولهٔ غولان چرا بدینسان
آن کاخ همایون زرنگار است
۸از نالهٔ نی قصهای فراگیر
بس نکته در آن نالههای زار است
۹در موسم گل، ابر نوبهاری
بر سرو و گل و لاله اشکبار است
۱۰آورده ز فصل بهار پیغام
این سبزه که بر طرف جویبار است
۱۱در رهگذر سیل، خانه کردن
بیرون شدن از خط اعتبار است
۱۲تعویذ بجوی از درستکاری
اهریمن ایام نابکار است
۱۳آشفته و مستیم و بر گذرگاه
سنگ و چه و دریا و کوهسار است
۱۴دل گرسنه ماندست و روح ناهار
تن را غم تدبیر احتکار است
۱۵آن شحنه که کالا ربود دزد است
آن نور که کاشانه سوخت نار است
۱۶خوش آنکه ز حصن جهان برونست
شاد آنکه بچشم زمانه خوار است
۱۷از قلهٔ این بیمناک کهسار
خونابه روان همچو آبشار است
۱۸بار جسد از دوش جان فرو نه
آزاده روان تو زیر بار است
۱۹این گوهر یکتای عالم افروز
در خاک بدینگونه خاکسار است
۲۰فردا ز تو ناید توان امروز
رو کار کن اکنون که وقت کار است
۲۱همت گهر وقت را ترازوست
طاعت شتر نفس را مهار است
۲۲در دوک امل ریسمان نگردد
آن پنبه که همسایهٔ شرار است
۲۳کالا مبر ای سودگر بهمراه
کاین راه نه ایمن ز گیر و دار است
۲۴ای روح سبک بر سپهر برپر
کاین جسم گران عاقبت غبار است
۲۵بس کن به فراز و نشیب جستن
این رسم و ره اسب بی فسار است
۲۶طوطی نکند میل سوی مردار
این عادت مرغان لاشخوار است
۲۷هرچند که ماهر بود فسونگر
فرجام هلاکش ز نیش مار است
۲۸عمر گذران را تبه مگردان
بعد از تو مه و هفته بیشمار است
۲۹زندانی وقت عزیز، ای دل
همواره در اندیشهٔ فرار است
۳۰از جهل مسوزش بروز روشن
ای بیخبر، این شمع شام تار است
۳۱کفتار گرسنه چه میشناسد
کآهو بَرِه پروار یا نزار است
۳۲بیهوده مکوش ای طبیب دیگر
بیمار تو در حال احتضار است
۳۳باید که چراغی بدست گیرد
در نیمهشب آنکس که رهگذار است
۳۴امسال چنان کن که سود یابی
اندوهت اگر از زیان پار است
۳۵آسایش صد سال زندگانی
خوشنودی روزی سه و چهار است
۳۶بار و بنهٔ مردمی هنر شد
بار تو گهی عیب و گاه عار است
۳۷اندیشه کن از فقر و تنگدستی
ای آنکه فقیریت در جوار است
۳۸گلچین مشو ایدوست کاندرین باغ
یک غنچه جلیس هزار خار است
۳۹بیچاره در افتد، زبون دهد جان
صیدی که در این دامگه دچار است
۴۰بیش از همه با خویشتن کند بد
آنکس که بدخلق خواستار است
۴۱ای راهنورد ره حقیقت
هشدار که دیوت رکابدار است
۴۲ای دوست، مجازات مستی شب
هنگام سحر، سستی خمار است
۴۳آنکس که از این چاه ژرف تیره
با سعی و عمل رست، رستگار است
۴۴یک گوهر معنی ز کان حکمت
در گوش، چو فرخنده گوشوار است
۴۵هرجا که هنرمند رفت گو رو
گر کابل و گر چین و قندهار است
۴۶فضل است که سرمایهٔ بزرگی است
علم است که بنیاد افتخار است
۴۷کس را نرساند چرا بمنزل
گر توسن افلاک راهوار است
۴۸یکدل نشود ای فقیه با کس
آنرا که دل و دیده صد هزار است
۴۹چون با دگران نیست سازگاریش
با تو مشو ایمن که سازگار است
۵۰از ساحل تن گر کناره گیری
سود تو درین بحر بی کنار است
۵۱از بنده جز آلودگی چه خیزد
پاکی صفت آفریدگار است
۵۲از خون جگر، نافه پروراندن
تنها هنر آهوی تتار است
۵۳ز ابلیس ره خود مپرس گرچه
در بادیهٔ کعبه رهسپار است
۵۴پیراهن یوسف چرا نیارند
یعقوب بکنعان در انتظار است
۵۵بیدار شو ای گوهری که انکشت
در جایگاه در شاهوار است
۵۶گفتار تو همواره از تو، پروین
در صفحهٔ ایام یادگار است
۵۷