آنکس که چو سیمرغ بی نشان است
از رهزن ایام در امان است
۱ایمن نشد از دزد جز سبکبار
بر دوش تو این بار بس گران است
۲اسبی که تو را می برد به یک عمر
بنگر که به دست کهاش عنان است
۳مردمکشی دهر، بی سلاح است
غارتگری چرخ، ناگهان است
۴خودکامی افلاک آشکار است
از دیدهٔ ما خفتگان نهان است
۵افسانهٔ گیتی نگفته پیداست
افسونگریش روشن و عیان است
۶هر غار و شکافی به دامن کوه
با عبرت اگر بنگری دهان است
۷بازیچهٔ این پرده، سحربازی است
بی باکی این دست، داستان است
۸دی جغد به ویرانهای بخندید
کاین قصر ز شاهان باستان است
۹تو از پی گوری دوان چو بهرام
آگه نه که گور از پیت دوان است
۱۰شمشیر جهان کند می نماند
تا مستی و خواب تواش فسان است
۱۱بس قافله گم گشته است از آن روز
کاین گمشده، سالار کاروان است
۱۲بس آدمیان پای بند دیوند
بسیار سر اینجا بر آستان است
۱۳از پای در افتد به نیمهٔ راه
آن رفته که بی توشه و توانست
۱۴زین تیره تن، امید روشنی نیست
جان است چراغ وجود، جان است
۱۵شادابی شاخ و شکوفه در باغ
هنگام گل از سعی باغبان است
۱۶دل را ز چه رو شورهزار کردی
خارش بکن ای دوست، بوستان است
۱۷خون خورده و رخسار کرده رنگین
این لعل که اندر حصار کان است
۱۸آری، سمن و لاله روید از خاک
تا ابر بهاری گهر فشان است
۱۹در کیسهٔ خود بین که تا چه داری
گیرم که فلان گنج از فلان ست
۲۰ز اسرار حقیقت مپرس کاین راز
بالاتر از اندیشه و گمان است
۲۱ای چشمهٔ کوچک به چشم فکرت
بحریست که بی کُنه و بی کران است
۲۲اینجا نرسد کشتی ای به ساحل
گر زانکه هزارانش بادبان است
۲۳بر پر که نگردد بلند پرواز
مرغی که درین پست خاکدان است
۲۴گرگ فلک آهوی وقت را خورد
در مطبخ ما مشتی استخوان است
۲۵اندیشه کن از باز، ای کبوتر
هر چند تو را عرصه آسمان است
۲۶جز گرد نکوئی مگرد هرگز
نیکی است که پاینده در جهان است
۲۷گر عمر گذاری به نیکنامی
آنگاه تو را عمر جاودان است
۲۸در ملک سلیمان چرا شب و روز
دیوت به سر سفره میهمان است
۲۹پیوند کسی جوی که آشنایی است
اندوه کسی خور که مهربان است
۳۰مگذار که میرد ز ناشتایی
جان را هنر و علم همچو نان است
۳۱فضل است چراغی که دلفروز است
علم است بهاری که بی خزان است
۳۲چوگان زن، تا به دستت افتد
این گوی سعادت که در میان است
۳۳چون چیره بدین چار دیو گردد
آن کس که چنین بی دل و جبان است
۳۴گر پنبه شوی، آتشت زمین است
ور مرغ شوی، روبهت زمان است
۳۵بس تیرزنان را نشانه کرده است
این تیر که در چلهٔ کمان است
۳۶در لقمهٔ هر کس نهفته سنگی
بر خوان قضا آنکه میزبان است
۳۷یکرنگی ناپایدار گردون
کم عمرتر از صرصر و دخان است
۳۸فرصت چو یکی قلعهای است ستوار
عقل تو بر این قلعه مرزبان است
۳۹کالا مخر از اهرمن ازیراک
هر چند که ارزان بود گران است
۴۰آن زنده که دانست و زندگی کرد
در پیش خردمند، زنده آن است
۴۱آن کو به ره راست میزند گام
هر جا که برد رخت، کامران است
۴۲بازیچهٔ طفلان خانه گردد
آن مرغ که بی پر چو ماکیان است
۴۳آلوده کنی خاطر و ندانی
کالایش دل، پستی روان است
۴۴هیزم کش دیوان شدن زبونی است
روزی خور دونان شدن هوانست
۴۵ننگ است به خواری طفیل بودن
مانند مگس هر کجا که خوان است
۴۶این سیل که با کوه میستیزد
بیغ افکن بسیار خانمان است
۴۷بندیش ز دیوی که آدمی روست
بگریز ز نقشی که دلستان است
۴۸در نیمهٔ شب، نالهٔ شباویز
کی چون نفس مرغ صبح خوان است
۴۹از منقبت و علم، نیم ارزن
ارزندهتر از گنج شایگان است
۵۰کردار تو را سعی رهنمون است
گفتار تو را عقل ترجمان است
۵۱عطار سپهرت زریر بفروخت
بگرفتی و گفتی که زعفران است
۵۲در قیمت جان از تو کار خواهند
این گنج مپندار رایگان است
۵۳اطلس نتوان کرد ریسمان را
این پنبه که رشتی تو، ریسمان است
۵۴ز اندام خود این تیرگی فرو شوی
در جوی تو این آب تا روان است
۵۵پژمان نشود ز آفتاب هرگز
تا بر سر این غنچه سایبان است
۵۶برزیگری آموختی و کشتی
این دانه زمانی که مهرگان است
۵۷مسپار به تن کارهای جان را
این بی هنر از دور پهلوان ست
۵۸یاری نکند با تو خسرو عقل
تا جهل به ملک تو حکمران است
۵۹مزروع تو، گر تلخ یا که شیرین
هنگام درو، حاصلت همان است
۶۰هر نکته که دانی بگوی، پروین
تا نیروی گفتار در زبان است
۶۱