شالودهٔ کاخ جهان بر آبست
تا چشم بهم بر زنی خرابست
۱ایمن چه نشینی درین سفینه
کاین بحر همیشه در انقلابست
۲افسونگر چرخ کبود هر شب
در فکرت افسون شیخ و شابست
۳ای تشنه مرو، کاندرین بیابان
گر یک سر آبست، صد سرابست
۴سیمرغ که هرگز بدام نیاد
در دام زمانه کم از ذبابست
۵چشمت بخط و خال دلفریب است
گوشت بنوای دف و ربابست
۶تو بیخود و ایام در تکاپو است
تو خفته و ره پر ز پیچ و تابست
۷آبی بکش از چاه زندگانی
همواره نه این دلو را طنابست
۸بگذشت مه و سال وین عجب نیست
این قافله عمریست در شتابست
۹بیدار شو، ای بخت خفته چوپان
کاین بادیه راحتگه ذئابست
۱۰بر گرد از آنره که دیو گوید
کای راهنورد، این ره صوابست
۱۱ز انوار حق از اهرمن چه پرسی
زیراک سئوال تو بی جوابست
۱۲با چرخ، تو با حیله کی برآئی
در پشه کجا نیروی عقابست
۱۳بر اسب فساد، از چه زین نهادی
پای تو چرا اندرین رکابست
۱۴دولت نه به افزونی حطام است
رفعت نه به نیکوئی ثیابست
۱۵جز نور خرد، رهنمای مپسند
خودکام مپندار کامیابست
۱۶خواندن نتوانیش چون، چه حاصل
در خانه هزارت اگر کتابست
۱۷هشدار که توش و توان پیری
سعی و عمل موسم شبابست
۱۸بیهوده چه لرزی ز هر نسیمی
مانند چراغی که بی حبابست
۱۹گر پای نهد بر تو پیل، دانی
کز پای تو چون مور در عذابست
۲۰بی شمع، شب این راه پرخطر را
مسپر بامیدی که ماهتابست
۲۱تا چند و کی این تیره جسم خاکی
بر چهرهٔ خورشید جان سحابست
۲۲در زمرهٔ پاکیزگان نباشی
تا بر دلت آلودگی حجابست
۲۳پروین، چه حصاد و چه کشتکاری
آنجا که نه باران نه آفتابست
۲۴