اگرچه در ره هستی هزار دشواریست
چو پر کاه پریدن ز جا سبکساریست
۱به پات رشته فکندست روزگار و هنوز
نه آگهی تو که این رشتهٔ گرفتاریست
۲بگرگ مردمی آموزی و نمیدانی
که گرگ را ز ازل پیشه مردم آزاریست
۳بپرس راه ز علم، این نه جای گمراهیست
بخواه چاره ز عقل، این نه روز ناچاریست
۴نهفته در پس این لاجورد گون خیمه
هزار شعبدهبازی، هزار عیاریست
۵سلام دزد مگیر و متاع دیو مخواه
چرا که دوستی دشمنان ز مکاریست
۶هر آن مریض که پند طبیب نپذیرد
سزاش تاب و تب روزگار بیماریست
۷بچشم عقل ببین پرتو حقیقت را
مگوی نور تجلی فسون و طراریست
۸اگر که در دل شب خون نمیکند گردون
بوقت صبح چرا کوه و دشت گلناریست
۹بگاهوار تو افعی نهفت دایهٔ دهر
مبرهن است که بیزار ازین پرستاریست
۱۰سپردهای دل مفتون خود بمعشوقی
که هر چه در دل او هست، از تو بیزاریست
۱۱بدار دست ز کشتی که حاصلش تلخیست
بپوش روی ز آئینهای که زنگاریست
۱۲بخیره بار گران زمانه چند کشی
ترا چه مزد بپاداش این گرانباریست
۱۳فرشته زان سبب از کید دیو بیخبر است
که اقتضای دل پاک، پاک انگاریست
۱۴بلند شاخهٔ این بوستان روح افزای
اگر ز میوه تهی شد، ز پست دیواریست
۱۵چو هیچگاه به کار نکو نمیگرویم
شگفت نیست گر آئین ما سیه کاریست
۱۶برو که فکرت این سودگر معامله نیست
متاع او همه از بهر گرمبازاریست
۱۷بخر ز دکهٔ عقل آنچه روح میطلبد
هزار سود نهان اندرین خریداریست
۱۸زمانه گشت چو عطار و خون هر سگ و خوک
فروخت بر همه و گفت مشک تاتاریست
۱۹گلش مبو که نه شغلیش غیر گلچینیست
غمش مخور که نه کاریش غیر خونخواریست
۲۰قضا چو قصد کند، صعوهای چو ثعبانی است
فلک چو تیغ کشد، زخم سوزنی کاریست
۲۱کدام شمع که ایمن ز باد صبحگهی است
کدام نقطه که بیرون ز خط پرگاریست
۲۲عمارت تو شد است این چنین خراب ولیک
بخانهٔ دگران پیشهٔ تو معماریست
۲۳بدان صفت که تو هستی دهند پاداشت
سزای کار در آخر همان سزاواریست
۲۴بهل که عاقبت کار سرنگون کندت
بلندئی که سرانجام آن نگونساریست
۲۵گریختن ز کژی و رمیدن از پستی
نخست سنگ بنای بلند مقداریست
۲۶ز روشنائی جان، شامها سحر گردد
روان پاک چو خورشید و تن شب تاریست
۲۷چراغ دزد ز مخزن پدید شد، پروین
زمان خواب گذشتست، وقت بیداریست
۲۸