به لاله نرگس مخمور گفت وقت سحر
که هر که در صفِ باغ است صاحب هنریست
۱بنفشه مژدهٔ نوروز میدهد ما را
شکوفه را ز خزان و ز مهرگان خبریست
۲بجز رُخ تو که زیب و فرش ز خونِ دل است
بهر رخی که درین منظر است زیب و فَریست
۳جواب داد که من نیز صاحبِ هنرم
درین صحیفه ز من نیز نقشی و اثریست
۴میان آتشم و هیچگه نمیسوزم
هَماره بر سرم از جور آسمان شرریست
۵علامت خطر است این قَبای خون آلود
هر آنکه در ره هستی است در ره خطریست
۶بریخت خونِ من و نوبتِ تو نیز رسد
بِدستِ رهزن گیتی هَماره نیشتریست
۷خوش است اگر گلِ امروز خوش بود فردا
ولی میانِ ز شب تا سحر گهان اگریست
۸از آن، زمانه به ما ایستادگی آموخت
که تا ز پای نیفتیم، تا که پا و سریست
۹یکی نظر به گل افکند و دیگری بگیاه
ز خوب و زشت چه منظور؟ هر که را نظریست
۱۰نه هر نسیم که اینجاست بر تو میگذرد
صبا صباست، به هر سبزه و گلش گذریست
۱۱میان لاله و نرگس چه فرق، هر دو خوشند
که گل بِطرف چمن هر چه هست عشوهگریست
۱۲تو غرق سیم و زر و من ز خون دل رنگین
بفقر خلق چه خندی، تو را که سیم و زریست
۱۳ز آب چشمه و باران نمیشود خاموش
که آتشی که در اینجاست آتش جگریست
۱۴هنر نمای نبودم بدین هنرمندی
سخن حدیث دگر، کار قصهٔ دگریست
۱۵گل از بساط چمن تنگدل نخواهد رفت
بدان دلیل که مهمانِ شامی و سحریست
۱۶تو روی سَخت قضا و قدر ندیدستی
هنوز آنچه تو را مینماید آستریست
۱۷از آن، دراز نکردم سخن درین معنی
که کار زندگی لاله کار مختصریست
۱۸خوش آنکه نام نکوئی بیادگار گذاشت
که عمر بی ثمر نیک، عمر بی ثمریست
۱۹کسیکه در طلب نام نیک رنج کشید
اگرچه نام و نشانیش نیست، ناموریست
۲۰