ای خوشا مستانه سر در پای دلبر داشتن
دل تهی از خوب و زشت چرخ اخضر داشتن
۱نزد شاهین محبت بی پر و بال آمدن
پیش باز عشق آئین کبوتر داشتن
۲سوختن بگداختن چون شمع و بزم افروختن
تن بیاد روی جانان اندر آذر داشتن
۳اشک را چون لعل پروردن بخوناب جگر
دیده را سوداگر یاقوت احمر داشتن
۴هر کجا نور است چون پروانه خود را باختن
هر کجا نار است خود را چون سمندر داشتن
۵آب حیوان یافتن بیرنج در ظلمات دل
زان همی نوشیدن و یاد سکندر داشتن
۶از برای سود، در دریای بی پایان علم
عقل را مانند غواصان، شناور داشتن
۷گوشوار حکمت اندر گوش جان آویختن
چشم دل را با چراغ جان منور داشتن
۸در گلستان هنر چون نخل بودن بارور
عار از ناچیزی سرو و صنوبر داشتن
۹از مس دل ساختن با دست دانش زر ناب
علم و جان را کیمیا و کیمیاگر داشتن
۱۰همچو مور اندر ره همت همی پا کوفتن
چون مگس همواره دست شوق بر سر داشتن
۱۱